تبليغاتX
شیدای سبز...

‌‌الهم كن لوليك الحجه ابن الحسن. صلواتك عليه و علي آبائه . في هذه الساعه و في كل ساعه . ولياً و حافظا و قائداً و ناصراً و دليلاً و عينا حتي تسكنه ارضك طوعا. و تمتعه فيها طويلا. برحمتك يا ارحم الراحمين

این چشم های خیس و تر و پرستاره ام

این چشم های منتظر یک اشاره ام

وقتی که حرف،حرف دل و عشق می شود

دیگر بگو،عزیز دلم،من چه کاره ام؟

یکسال من تمام نشدبچه ام هنوز

هرچندکه گذشته از یک هزاره ام

دردخمه های ساکت و سرد وجودخویش

درانتظار بارقه یک شراره ام

یکبارفرصت تو،زکف دادم وهنوز

درحسرت رسیدن بختی دوباره ام

این شعر رابرای توگفتم که باخبر

باشی ز های های شب پرستاره ام

ـ هرچندکه برای تو فرقی نمی کند

این هم کنار باقی اشعار پاره ام!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 22:13  توسط سید مصطفی  | 

اکنون نشسته ام بخدا روبروی تو

یک عمر باحضورتودرجستجوی تو

نام مرا بخوان به صدای بهاریت

تا پر کشد تمامی عشقم به سو ی تو

دیگرتمام زندگیم گشته این سکوت

مثل صدای گمشده ای درگلوی تو

مثل لطافت تن گل درسکوت باغ

پیچیده درفضای دلم،عطر و بوی تو

آخر کجا بجویمت ای بی نشان من

تاکی درانتظار نشانی زکوی تو

بنگر،منم،منم که به داغت نشسته ام

جانم چو لاله سوخته درآرزوی تو

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 18:24  توسط سید مصطفی  | 

دستم نمک ندارد این بود سرنوشتم

برلوح دفترخود،نام تو را نوشتم

باآن نگاه سبزت،درسینه ام شکفتی

تنهاترین غنچه،عشق تو شدسرشتم

با گردش کلامت ،دل ازکفم ربودی

دردا،که ازتب دل،مجنون کوه و دشتم

آئینه راشکستی تاخویش رانبینیم؟

گندم نخورده بودم راندی تو از بهشتم 

درخشکسال عشقت،چشمی به راه دارم

ابری مگرببارد،برپهنه زار دشتم

مهرم برون ز حد بوداما برید ازمن

تا هجر بوده و هست،اینست سرنوشتم۰۰۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 18:9  توسط سید مصطفی  | 

حضور تو به کام من بنام عشق

به چشم تو سلام من بنام عشق

چه باصفاست درکنار تو،عزیز من

حضور مستدام من،بنام عشق

نیاز زنده ماندنم،نگاه کن

به گریه مدام من،بنام عشق

ببین همیشه،نام آسمانیت

نهفته درکلام من بنام عشق

تو اولین بهانه تغزلی

وهرغزل،بنام من بنام عشق۰۰۰

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 18:27  توسط سید مصطفی  | 

نظری بسوی خورشید نظری به ماه دارم

ز کرامت کریمان نظری به شاه دارم

به رضای او رضایم، همه درد بی دوایم

دل بی دلم، در این دل دو سه صد گناه دارم

به وساطت رضایش که پناه بی پناه است

طلب از خدای بخشش من روسیاه دارم

گل آفتاب هشتم زده سر به عشق رویش

لب لعل گل، بهار است به دلم گواه دارم 

به پناه بی پناهان دل من امید وار است

شده ام اسیرو بی کس دل پر ز آه دارم

چو توسلی بجستم به دو دیده اشک جاری 

به دلم برات گشته سفری براه دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 12:30  توسط سید مصطفی  | 

روزگاری دردلت جا داشتم یادش بخیر

باغی ازگل های رویا داشتم یادش بخیر

اشتیاق درتو گم بودن دچارم کرده بود

قطره ای در شان دریا داشتم یادش بخیر

بی هراس از کوچه های سرد شب رد می شدم

انتظار صبح فردا داشتم یادش بخیر

یک دریچه رو به رویا،یک دریچه رو به ماه

تا سحر شوق تماشا داشتم یادش بخیر

هرکجا می شد زباغ گونه هایت بوسه چید

صحبت ازتقدیس گلها داشتم یادش بخیر

عشق بود و سفره ای آکنده ازمهر و وفا

حرمت آئینه ها را داشتم یادش بخیر

زندگانی قصه رویای دورادور بود

دست خوشبخت تو را داشتم یادش بخیر

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 18:14  توسط سید مصطفی  | 

هرچند جا دارد نگاهت ازسایه ام بیزار باشد

مگذار مشتی،مردم آزار،دربین مادیوارباشد

حال وهوای حرفهامان،بوی جهنم می دهدباز

می ترسم،انگشت جدائی،این بارهم درکارباشد

دیروزهای زخمی ام رابردار،ازدوش خیالم

مگذار این تابوت سنگین،برشانه ام آوار باشد

یک فصل باخوب و بدتو بی شکوه تا کردم مسافر

رفتی برو،امادلم را،پیش خودم بگذار باشد

امشب تمام کوچه ها را سوی دلم جارو کشیدم

بعدازتو،می خواهم لااقل،راه غمت هموارباشد

آنسوی دنیاهم که باشی،مجنون چشمت خواهدآمد

لیلی،مگر من می گذارم این آخرین دیدارباشد۰

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 17:59  توسط سید مصطفی  | 

دیدم که برلبانت لبخندی ازصفا بود۰

درآسمان چشمت مهمانی خدا بود۰

دل را دخیل بستم تا بر ضریح مهرت

درژرفنای سینه هنگامه دعا بود۰

می آمدی تو آن شب ازشهرمهربانی

آهنگ گامهایت،درگوشم آشنا بود۰

ای معنی شکفتن،ای خوشترازبهاران

دستان باوفایت،دریایی ازسخا بود۰

همبال با پرنده وقتی که پرگشودی

درپرده خیالم،تصویری ازهما بود۰

گفتم که باحضورت،پرمی توان گشودن

آوخ،که دیدم آن دم پایان ماجرابود۰۰۰ 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 21:28  توسط سید مصطفی  | 

نغمه چشم مرا آواز اگر باشدنباشد

می زنم آهنگی ازدل،ساز اگر باشد نباشد

من تو را می بینم وبادیدنت سرشارم ازعشق

درخیالم،چشم هایم،باز اگر باشد نباشد

چشم هایم،فاش خواهدکردعشقم را برایت

یا بد آید یا خوش آید راز اگر باشد نباشد

گرچه روی صحبت چشمت به چشمم نبوده است

تاچه خواهد گفت با ما باز اگر باشد نباشد

عشق می ورزم به چشمت،هرچه پیش آیدخوش آید

عشق مارا پیش تو اعزاز اگر باشد نباشد

چون سرانجامی نخواهد بود عشقم را برایت

پس چه غم دارددلت آغاز اگر باشد نباشد۰ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 21:2  توسط سید مصطفی  | 

آشناترين ناشناس000

اي آشناترين ناشناس000

در غربت زده ترين كوچه احساس ودر

بي انتهاترين قبله گاه نياز باز منم ويك دل

عاشق، كه محض خاطرتو سكوت را

تا تماميت زمان، خواهد شكست

و نامت را روي گلبرگهاي ياس خواهد نوشت0

اي بهانه زيبا، سقف بيقراريهايمان بر دلهايمان

آوار شد و غنچه دلمان نشكفته

پرپر، تونيامدي ،.نيامدي تا ما بر

 ضريح چشمانت دخيل بنديم و

آستان مقدست را غزل باران كنيم0

تودرمیان کدامین حس زلال تامل کرده ای که

به هرسومی نگرم نمی یا بمت۰

انتظارمن، ای نهایت آمال وآرزوهای من،

کدامین آیه سبزمهربانی راسایه روشن

زندگی ام کنم تا محض اشکهای مات شده

برچهره ام پا به کوچه های دلم بگذاری۰

ای همه وجود،ای همه آه،

رازونیاز،اشک ونماز،دعاوتوسل۰۰۰همه مال

 ما،اما ای ناتمام روزگارچه شود که آئینه دلمان

را جلا دهنده توباشی وبغض های پیروفرتوتمان

را با حضورمهربانت، به گریه ای شاد مهمان

کنی بلکه به یمن این نگاه متبرک

افق نگاه ما نیزمهتابی شود۰

برای نزدیک شدن ظهورت

 درقبله گاه عاشقان گذرزمان

 راثانیه به ثانیه به انتظار

خواهم نشست۰۰۰

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 18:48  توسط سید مصطفی  | 

 

 

عشق بی فاصله با ما همه را همسفر است

ولی آخر سفر عشق مگر بی خطر است

تو بیا از تو بیاموزم و ره توشه خود از تو بگیرم

تو نباشی همگی مردم ما بی پدر است

تو بیا عشق بیاور همه جا عدل و برابر

شود از لطف یاور مگر اندیشه من بی خبر است 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 13:26  توسط سید مصطفی  | 

آقا اجازه ......

آقا اجازه عاشق شیدای کیستی
بشمار خود که چند صباح است نیستی !!!
آقا اجازه من که سر آغاز هر بدم
اندر سرای عشق که بی خود نیامدم
آقا تو را به عزت والای هشت و چار
آخر بس است کشت مرا درد انتظار
من کیستم که تمنا کنم تو را
گمگشته ای مگر تو که پیدا کنم تورا
یا ابن الحسن ظهور نما مثل آفتاب
اندر کویر و گلشن و صحرای من بتاب
آقا بسان نم نم باران به من ببار
تا غنچه گل شود شکوفه دهد باغ انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 13:7  توسط سید مصطفی  | 

      آقااجازه 000

کاغذ،قلم،دوچشم ورم کرده،دل،سلام

آقااجازه ۰00 آمده ام بازپشت بام

ها مي كنم كه گرم شود دستم ازبخار

من سردم است مي كشدآغوشم انتظار

تصويرآسمان،پرخش شد000نيامدي

يك گان هشتمين دهه شش شد،نيامدي

هشتادوشش بهانه سين، بي حضورتو!

هشتادوشش بهارزمين بي حضورتو!

تا كي؟ الي متي؟همه راپيركرده اي!

آقا اجازه!فكرمي كنم ديركرده اي؟

آخرچرا؟ نگوكه دعايت نمي كنيم

شبهاي سرد جمعه دعايت نمي كنيم

من هرقنوت،نام تورا گريه مي كنم

شب درسكوت،نام توراگريه مي كنم

حتي اگرشكوفه كند بي تو،باغمان

عادت كند نبود توراچشم آسمان

حتي اگرنفس به توبي اعتنا شود

پروانه هااگركه تورا يادشان رود

آقااجازه! ما دلمان تنگ مي شود0

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 22:27  توسط سید مصطفی  | 

قمقمه...

سوت خمپاره كه آمدهمه درازكش شدند دود وخاك غليظي به هوا برخاست و متعاقب آن صداي يا ابوالفضل بچه ها به گوشش خورد. قمقمه ها را دور كمرش محكم كرد.فورا خود را به محل فرود خمپاره رساند. دوسه تا ازبچه هاغرق درخون بودند.با ديدنش،آنهايي كه رمقي به تن داشتند. یاابوالفضلي گفته صدايش كردند.

چند روزي قبل از شروع عمليات،بچه ها دورهم جمع شده بودند.همگي ازاينكه عمليات تا دو سه روزديگرشروع مي شد.خوشحال بودند.همه سعي مي كردند.به هرنحوي كه شده دل همديگررابدست آورده وبه همرزمان خود خدمتي بكنند.

اوهم تصميم خودش را گرفته بود .

قمقمه ها را محكم دور كمرش بسته و در زير بارش گلوله هاي توپ و خمپاره دشمن،بصداي ياابوالفضل بچه ها پاسخ مي داد.بچه ها ي غرق به خون،با ياابوالفضل گفتنشان، ازقمقمه هاي او سيراب و بیشترشان هم به شهادت مي رسيدند.

حلقه محاصره تنگتر و شدت بارش گلوله ها به اوج خود رسيده بود ديگر صداي ياابوالفضل بچه ها به ندرت به گوش مي رسيد.قمقمه هاي بيشتري هم دركارنبود.تنها يك قمقمه برايش مانده بودكه آب آنهم ازنصف به پايين بود.

خمپاره اي دركنارش فرود آمدومتعاقب آن دود وخاك مجددا به هوا بلند شد.قطره هاي قرمزخون از قمقمه اش روي خاك ها ريخت تركش خمپاره كارخودش را كرد و آّب قمقمه را با خونش رنگي كرد.به سختي و با زحمت بسیار،نيم نگاهي به اطراف انداخت.يا ابوالفضلي گفت.منتظرجرعه ای از قمقمه آبی بود.اما ديگر قمقمه اي دركارنبود.ديگر كسي نبود كه به صداي اوپاسخي بدهد سنگربچه ها درسكوت محض فرو رفته بود۰

از دور صداي پاي اسب سوار سبزپوشی به گوش مي رسيد۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:15  توسط سید مصطفی  | 

                 قصه آخر

 

000وجمعه مثل هميشه شروع اين قصه

 

كسي كه نيست تويي باز در همين قصه

 

نه يوسفي كه به پيراهني شوم دل خوش

 

نه مي رسي كه شودقصه بهترين قصه !

 

وقصه  همه  جمعه هاشبيه هم است

 

كجاست جمعه آخر000نه000آخرين قصه؟

 

تمام هفته ام ازغصه پرشده بي تو

 

چه مي شود پايانش دوباره اين  قصه ؟

 

تومي رسي وجهان غرق نورخواهد شد   

 

تمام مي شوداين باراين چنين، قصه ۰۰۰              

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 13:36  توسط سید مصطفی  | 

انتظار

دوباره سبزخواهم شد000

درحلقه محاصره باران 000

      ونگاه گيراي آفتاب نوازشم خواهد كرد

دوباره سبز خواهم شد000

قلقلك صبا راخواهم خنديد

وبااشكهاي گاه وبيگاه آسمان 

           سايه درختان هزارمعما راباور خواهم كرد

دوباره سبزخواهم شد000

خانه باغ چوبي دوران كودكي را

 درزمين آسمان خواهم ساخت

دوباره سبزخواهم شد000

دوباره انتظاررا منتظرخواهم شد

     باچشمهاي منتظربه راه كه افق زيبايش

ظهورسبزترین سوارعالم را

مژدگانی خواهد داد۰

دوباره سبزخواهم شداما

نه سبزاين بارسبزسبز،

سبزسبزبه رنگ سبزعاشقي

به رنگ انتظار۰۰۰

      سبزانتظار۰۰۰آری سبزسبزانتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 13:21  توسط سید مصطفی  | 

             خداكند

 

خداكندهميشه تومهربان باشي

 

وسيع ، مثل بال آسمان باشي

 

خداكند عزيز مثل درياها

 

صبور،ساده،پاك و بي كران باشي

 

پرنده باش ،هم رها كه همواره

 

گشوده بال،تا به كهكشان باشي

 

هميشه سبز،استوار و افتاده

 

وازقبيله صنوبران باشي

 

به من بگو،چگونه مي شوداينقدر

 

توباگل ونسيم،همزبان باشي

 

دعای من همیشه مهربان این است 

 

خداكندهميشه،تومهربان باشي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 12:55  توسط سید مصطفی  | 

توحاضري                         

    گاهي اگربا ماه صحبت كرده باشي

 

    ازما اگرپيشش شكايت كرده باشي

 

    گاهي اگردرچاه مانند پدر.آه

 

    اندوه مادرراحكايت كرده باشي

 

    گاهي اگرزيردرختان مدينه

 

    بعداززيارت استراحت كرده باشي

 

    گاهي اگربعدازوضومكثي كني تا

 

    آيينه اي راغرق حيرت كرده باشي

 

    درسال هاي سال دوري وصبوري

 

    چشم انتظاري راشفاعت كرده باشي

 

    حتي اگربي آنكه مشتاقان بدانند

 

    گاهي نمازي راامامت كرده باشي

 

    يا درلباس ناشناسي در شب قدر

 

    ازخود حديثي راروايت كرده باشي

 

    یا درميان كوچه هاي تنگ وخسته

 

    نان وپنيروعشق قسمت كرده باشي

 

    پس بوده اي وهستي ومي آيي ازراه

 

    تاحق دل ها را رعايت كرده باشي

 

    پس مردمك هاي نگاه ماعقيم است

 

    توحاضري بي آنكه غيبت كرده باشي

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 20:18  توسط سید مصطفی  |