تبليغاتX
شیدای سبز...

‌‌الهم كن لوليك الحجه ابن الحسن. صلواتك عليه و علي آبائه . في هذه الساعه و في كل ساعه . ولياً و حافظا و قائداً و ناصراً و دليلاً و عينا حتي تسكنه ارضك طوعا. و تمتعه فيها طويلا. برحمتك يا ارحم الراحمين

چنان زندگي کن که ......

چنان زندگي کن که

کساني که تو را مي شناسند،

اما خدا را نمي شناسند

به واسطه آشنايي با تو،

با خدا آشنا شوند

**********

خدايا من از آن زمان که شنيده ام

 «محبوبمان ناشناس

در ميان ما مي گردد و در همين
فضا تنفس مي کند و وقتي ظهور کند
 همگان مي گويند که ما پيش از اين او را ديده ايم.»
به همه سلام مي کنم.
شايد که لااقل پاسخي هرچند به ناشناس از او بشنوم.
اي خدا تا کي ما ناشناسا بمانيم و او ناشناخته بماند؟

اللهم
«عَجِل لَوِليّکَ الْفَرج»
 
امام صادق (عليه السلام):
« دنيا به پايان نرسد جز اينكه مردى از خاندان ما اهل بيت خروج نمايد
و به حكم داود و آل داود حكم كند و از كسى بيّنه و گواه نطلبد. »  
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 19:26  توسط سید مصطفی  | 

خیلی  گشته بودیم ،نه پلاکی ،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.

لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن درجیبش

نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق

است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگلها را پاک

کردم.دیگرنیازی  نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته

بود. به یاد شهدای گمنام  ......................

................................................................................................................... 

"به یاد شهدای گمنام"

عاقد دوباره گفت:"وکیلم؟..."پدر نبود

ای کاش در جهان راه ورسم سفر نبود

گفتند:رفته گل...نه...گلی گم ...دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود وبرنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه،یا خبری،عطر، چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر ،مقابل ایینه ،شمع دان

آن روز دور سفره،جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت:"وکیلم؟..."دلش شکست

یعنی به قاب عکس ،امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه ی بابا بله...بله...

مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود.

............................................................................................

 نامش کریم بود.کریم کشاورز از بچه های لشکر فجر.

در گتوند دزفول دیدمش .پرسیدم چطور شد

 دستت را ازدست دادی

 فورا جواب داد:

آمده بودم سر بدهم که خدا این طور خواست

                                                         برگفته از(محبان المهدی،او خواهدآمد)

                                                          http://shorekhodaii.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 21:50  توسط سید مصطفی  | 

وضوی بی نماز...!!

موقع آن بود که بچه ها به خط مقدم بروند و از خجالت دشمن نابکار دربیایند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!» 

وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم کند مظلومانه دست به آسمان بلند کرد و نالید: « ای خدا تو یک کاری کن. بابا منم بنده ات هستم!» چند لحظه ای مناحات کرد. حالا بچه ها دیگر دورادور حواس شان به او بود. عباس ریزه یک هو دستانش پایین آمد. رفت طرف منبع آب و وضو گرفت. همه حتی فرمانده تعجب کردند. عباس ریزه وضو ساخت و رفت به چادر. دل فرمانده لرزید. فکری شد که عباس حتماً رفته نماز بخواند و راز و نیاز کند. وسوسه رهایش نکرد. آرام و آهسته با سر قدم های بی صدا در حالیکه چند نفر دیگر هم همراهی اش می کردند به سوی چادر رفت. اما وقتی کناره چادر را کنار زده و دید که عباس ریزه دراز کشیده و خوابیده، غرق حیرت شد. پوتین هایش را کند و رفت تو.

فرمانده صدایش کرد: «هی عباس ریزه … خوابیدی؟  پس واسه چی وضو گرفتی؟»

عباس غلتید و رو برگرداند و با صدای خفه گفت: «خواستم حالش را بگیرم!» فرمانده با چشمانی گرد شده گفت: «حال کی را؟» عباس یک هو مثل اسپندی که روی آتش افتاده باشد از جا جهید و نعره زد: «حال خدا را. مگر او حال مرا نگرفته!؟ چند ماهه نماز شب می خوانم و دعا می کنم که بتوانم تو عملیات شرکت کنم. حالا که موقعش رسیده حالم را می گیرد و جا می مانم. منم تصمیم گرفتم وضو بگیرم و بعد بیایم بخوابم. یک به یک!»

 فرمانده چند لحظه با حیرت به عباس نگاه کرد. بعد برگشت طرف بچه ها که به زور جلوی خنده شان را گرفته بودند و سرخ و سفید می شدند. یک هو فرمانده زد زیر خنده و گفت: «تو آدم نمی شوی. یا الله آماده شو برویم.» عباس شادمان پرید هوا و بعد رو به آسمان گفت: «خیلی نوکرتم خدا. الان که وقت رفتنه. عمری ماند تو خط مقدم نماز شکر می خوانم تا بدهکار نباشم!» بین خنده بچه ها عباس آماده شد و دوید به سوی ماشین هایی که آماده حرکت بودند و فریاد زد: «سلامتی خدای مهربان صلوات!»

                                                                                                            برگرفته از پلاک...

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 18:42  توسط سید مصطفی  | 

روزي رسول خدا(ص) درنخلستان نشسته بود واميرالمومنين (ع) درخدمت آن حضرت بود ناگاه  زنبورعسلي به نزد آن حضرت آمد و دورآن حضرت مي گرديد پيامبراكرم (ص) به اميرالمومنين (ع) فرمود:

اين زنبورمي خواهد كه ما را ضيافت كند مي گويد كه قدري عسل درفلان جا گذاشته ام اميرالمومنين علي (ع) را بفرست كه آنرا بياورد پيامبر(ص) ازآن زنبورپرسيد خوراك شما شكوفه تلخ است پس چگونه دردرون شما شيرين مي شود زنبورگفت:

شيرين شدن عسل به بركت شماست،زيراهرگاه كه قدري ازشكوفه دردرون ما درمي آيد

في الحال الهام الهي به ما مي رسد كه سه نوبت برشما صلوات بفرستيم وبه بركت آن صلوات،شكوفه تلخ دردرون ما شيرين مي شود0

پرسیدم ازقلم  که  کدامین  کلام  نغز         درمجمع حروف الفبا سرآمد است

فورا به روی صفحه کاغذ دوید وگفت       بعد ازخدا محمد(ص) وآل محمد(ص)است

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 21:59  توسط سید مصطفی  | 

به یاد شهید زین الدین
 آخر مراسم عزادارى، آقاى صادقى گفت «شهيد، به من سپرده بود كه دويست روز روزه ى قضا داره.كى حاضره اين روزه ها رو برای شهید بگيره؟» همه بلند شدند. نفرى يك روز هم روزه مى گرفتند، مى شد ۰۰۰۰۰ده هزار روز. ... 
سبکبالان خرامیدند و رفتند۰۰۰
مرا بیچاره نامیدند و رفتند۰۰۰                                        
                                                           خاطرات کوتاه كتاب عبدالله ميثمي
*********************************************************************

بلند شد. از سنگر رفت بيرون كه وضو بگيرد و برنگشت. يك تركش ريز خورده بود به سرش.

حضرت زهرا را خيلى دوست داشت. روضه اش را هم دوست داشت. روضه ى او را كه مى خواند، به سومين زهرا كه مى رسيد، ديگر نمى توانست ادامه بدهد.

تركش كه خورد و بردنش بيمارستان، زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا.

                                                         خاطرات کوتاه كتاب عبدالله ميثمي

*********************************************************************
به یاد مهدی باکری

باران خيلى تند مى آمد. بهم گفت «من ميرم بيرون.»

گفتم «توى اين هوا كجا مى خواهى برى؟»

جواب نداد. اصرار كردم. بالاخره گفت «مى خواهى بدونى؟ پاشو تو هم بيا.»

با لندرور شهردارى راه افتاديم توى شهر. نزديكى هاى فرودگاه يك حلبى آباد بود. رفتيم آنجا. توى كوچه پس كوچه هايش پر بود از آب و گِل و شل.

آبِ وسط كوچه صاف مى رفت توى يكى از خانه ها. درِ خانه را كه زد، پيرمردى آمد دم در. ما را كه ديد شروع كرد بد و بيراه گفتن به شهردار. مى گفت «آخه اين چه شهرداريه كه ما داريم؟ نمى آد يه سرى بهمون بزنه، ببينه چى مى كشيم؟»

آقا مهدى بهش گفت «خيله خُب پدرجان. اشكال نداره. شما يه بيل به ما بده، درستش مى كنيم».

پيرمرد گفت «بريد بابا شماهام! بيلم كجا بود؟»

از يكى از همسايه ها بيل گرفتيم. تا نزديكى هاى اذان صبح توى كوچه، راه آب مى كنديم  

                                                         برگرفته از (( عرش عشق شهدا و ارزشهای اسلامی ))

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 20:41  توسط سید مصطفی  | 

سيد كريم پينه دوز و امام زمان (عج)

حجت الاسلام شيخ كاظم صديقي نقل مي كنند كه ...

... ؛سيد كريم پينه دوز در گوشه اي از بازار تهران به پينه دوزي و پاره دوزي مشغول بود و از اين راه امرار معاش مي كرد. نامش كريم و شهرتش محمودي و چون از سادات بود، او را سيدكريم مي گفتند. بزرگمردي كه از راه توسلات مداوم هر صبح و شام به ساحت حضرت اباعبدا... الحسين (ع) به مقامي بار يافته بود كه امام زمان (ع) به طور هفتگي براي او وعده ديدار، قرار داده بود. و اينك بنگريد يكي از تشرفات شور انگيز او را: امام زمان روحي فداء به مغازه او تشريف آورده بود و در كنار سيد كريم نشسته بود. سيد كريم در حالي كه محو گفت و گو با آن حضرت بود، پاره كفشي را به دست گرفته و مشغول دوختن آن گشته بود. در حين گفت و گو حضرت به او فرمودند: « سيدكريم! آيا كفش مرا هم تعمير مي كني؟ » و او بلافاصله از روي صداقت گفته بود: «آقاجان با كمال منت! به چشم! اما چون قول داده ام، ابتدا بايد اين كفش را بدوزم » دقايقي ديگر حضرت تقاضاي خود را تكرار كرده بودند و سيد كريم ديگر طاقت نياورده بود. برخاسته بود و مولا رادر آغوش گرفته و پيشانيش را بوسيده و گفته بود: « من غلام و نوكر و خاك پاي شمايم، اين همه مرا امتحان نكنيد! اگر يكبار ديگر تقاضاي خود را بفرمائيد و مرا شرمنده خود كنيد، من هم مردم كوچه و بازار را خبردار مي كنم كه شما در مغازه من هستيد ». و آن گاه حضرت او را دلداري داده و عمل او را تعهد به قول و پيمان، تائيد فرموده بودند.

   بر گرفته از پایگاه اطلاع رسانی کانون شیفتگان حضرت قائم (عج) استان بوشهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 12:56  توسط سید مصطفی  | 

                                                              

                                

آقا جان سلام 000

اي تندیس بی قراری ام،دریچه دلم را می گشایم و زیباترین نغمه های آنرا با سبدی از اخلاص تقدیمت می کنم.

مولای من: زمزمه های دلتنگی ام تمامی ندارد و ترانه های غمگینم همچنان در رود خانه ابدیت جاری است.دار و ندارم یک سجاده پهن شده است و دستانی رو به آسمان كه دائما تو را صدا مي زنند0

هرچند به دل خویش یقین دارم اما چه شود كه سایه بانی باشي بر من و بر اين دل غم دیده ام.

آقا جان:

بگو ... درانتهاي کدامین فصل روزگار مشق ندامت بنويسم و بربال کدامین پرستو بوسه زنم تا محض خاطر دل غم ديده ام  نگاهت را به اين نگاه  وا رفته درانتظار، سنجاق بزنی ؟

اشکهایم را در کدامین رودخانه عشق بچكانم و در کدامین حس خواستن غرق شوم تا تمنای دل و التماس نگاهم را بی پاسخ نگذاری؟

محض خاطر خدا هم كه شده از آسمان دلم عبور کن تا ببینی لای بغضهای ترک برداشته ام،

این نام توست که میان ستارگان می درخشد۰۰۰ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 20:56  توسط سید مصطفی  | 

جمع زیبایی بود...

جبرییل آمده بود...

علی وجمله ملائک بودند

و محمدعرق وحی به پیشانی داشت

و خدا داشت تکلم می کرد!!!

درمیان سخنانش غزلی نغز سرود...

نام آن شعر نکو:

 

                 حضرت زهرا

بود!

سالروز ازدواج حضرت علی ابن ابیطالب(ع) وحضرت فاطمه زهرا (س) مبارکباد۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 20:28  توسط سید مصطفی  | 

قطرات اشك بود كه پشت سرهم از چشمانش سرازير مي شد چشمانش را به كبوترهاي حرم كه درآسمان اوج مي گرفتند دوخت ۰

كمي به عقب برگشت به حدود پنج سال پيش كه آن واقعه ثلخ برايش پيش آمده بود وهنوزكه هنوزه وقتي ياد آن روزها مي افتاد تمامی بدنش مورمور می شد۰

كفترهايش دورتا دورحياط روي شرفه نشسته بودند وصداي بق بقويشان بلند بود بعضي ها هم چرخي درهوامي زدند ودوباره كناربقيه فرود مي آمدند درحياط مشغول تميزكردن وشستن ظروف آب كفترهايش بود نذر كرده بود دراولين سفرزيارتيش به مشهد كاكلي زيباترين كفترش راكه خيلي بيشتر ازبقيه دوستش داشت قاطي كفترهاي حرم آقا امام رضا (ع) بكند0

صداي بال زدنها وبدنبال آن بلندشدن كفترهايش به آسمان رشته افكارش راگسيخت همگي سراسيمه به اين سو وآن سو پرواز كردند باعجله ازجايش بلند شد دوباره سروكله گربه سياه همسايه پيدا شده بودهمين دوسه روز پيش بود كه يكي از كفترهايش را نوش جان كرده واز دستش دررفته بود پله هاي نردبان را يكي دوتا بالارفت حدسش درست بودخودش بود تا گربه چشمش به او افتاد ازبس سراسيمه شد بطرفش آمد درآخرين پله نردبان با ظرف آب محكم به سرش كوبيد كوبيدن همان و000ديگر چيزي بیادش نمی آمد000

مادرش همسايه ها راخبر كرده بودبا ضربه اي كه به سرگربه زده بود ازبالاي پشت بام به حياط افتاده بود وخودش نيزهمزمان تعادل خودرا ازدست داده وبه پشت ازآن بالا روي نرده هاي نوك تيزدورجاليزافتاده بود گربه كه كارش تما م شده بود واونيزبدليل وارد شدن نوك نرده ها به كمرش ازكمربه پايين فلج شده بود۰

علي رغم اينكه به دكترهاي زيادي رفته بود وحتي چندعمل جراحي روي كمرش كارشده بود

ولي هيچ بهبودي برايش حاصل نشده بود تا اينكه000

كاكلي را درميان دستانش به آرامي فشرد دلش مي خواست همراه با كاكلي درآسمان اوج

بگيرد دلش مي خواست آنقدرها سبك باشد كه بالاترازهمه كبوترهاي حرم دورگنبد منورو

طلايي آقا دوربزند وبارگاه باعظمت آقا را ازآن بالا نظاره گر باشد0

جلوي پنجره فولادي فوق العاده شلوغ بود زنان ومردان زیادی سعي داشتند خودشان را به يك نحوي به پنجره فولادي برسانند ودرد دل هاي خود را به آن گره بزنند حرف دلشا ن را بگويند وحاجات ونيازهاي خودرا ازآقا طلب نمايند ۰

دلش بيشتر از پيش به تپش افتاده بود قطرات اشك بود كه پشت سرهم ازچشمانش سرازير

مي شد دلش مي خواست اوهم مثل بقيه روي پاي خود بايستد ودستهاي خود را به پنجره فولادي آنجا كه همه نيازمندان درد دلهايشان را مي گويند قلاب كند اما تا پنجره فولادي فاصله اش زياد بود واصلانمي توانست روي پايش بلند شود۰

ديگر دل تو دلش نبود سرش را به همراه كاكلي ميان دستانش گرفت وبا دل خودشروع به

زمزمه كردن کرد۰

آقا مگه نمي خواي كاكلي من هم جزو كفترهات بشه 000مگه نذر نكرده بودم كه وقتي به

حرمت اومدم كاكلي را درحرمت رها كنم مگرنگفته بودم كه خودم مي خوام به كفترهات دون بدهم مگه نگفته بودم كه مي خوام 000گريه امانش نداد0

گرمي مهربانانه دستي را بالاي سرش احساس كرد وبه دنبالش عطرخوشبويي به مشامش

خورد همچنان سرش را ميان دستانش گرفته بود وسيل اشك بود كه ازچشمانش سرازير

مي شد0مگرنمي خواي كفترتورها كني مگه نمي خواي به كفترها دون بريزي بلند شو!

بلند شو پسرم بيا اين دونها را هرجوركه دلت خواست به كفترها بده ،سرش رابلند نكرد خوب

مي دانست كه نمي تواند ازجايش بلند شود۰

بلند شو بلند شو كفترها منتظرتن، اونا منتظرتوان، تا بهشون دون بريزي اونا منتظرن، تا كفترتوميانشون رها كني۰

فضاي دوروبرش آكنده ازعطرخوشبو و معطري شده بود وحال وهواي عجيبي بهش دست داده بود درخودش نبود يك لحظه احساس كرد تنها خودش درحرم است وكبوترهاي حرم ،كه او را بسوي خودشان فرا مي خواندند سرش رابه آرامي بلند كردكسي دراطرافش نبودظرف

دانه ها را برداشت وازجايش برخواست دسته دسته كبوتر بود كه دراطرافش فرود مي آمدند

او بود و صدها كبوتركه منتظردونهايش بودند آرام آرام حركت كرد ودوسه قدم برداشت0

ناگهان000

با تعجب به خودش نگاهي انداخت تكاني خورد روي پاهاي خودش بود دو سه قدم ديگربرداشت آره روي پاهاي خودش بود اوايستاده بود اوتوانسته بود حركت كند او

مي توانست راه برود0

من مي تونم راه بروم ...من مي تونم بلند بشم من می تونم حرکت کنم۰۰۰ فريادش به آسمان برخواست كاكلي ديگر توي دستش نبود دوروبرش خيلي شلوغ شده بود اونايي كه دراطرافش بودند به طرفش هجوم آوردند مدتي بعد روي دستان مردم درحاليكه همه اشك شوق مي ريختند به اين طرف وآنطرف كشيده مي شد0

مانده بود گرمي دست چه كسي را روي سرش احساس كرده بود وبوي دلنواز ومست كننده عطري كه هنوزهم درمشامش باقي مانده بود يا دونهايي كه مي خواست به كبوترها بدهد از طرف چه كسي بود0

يك لحظه چشمانش به گنبد منورآقا افتاد كاكلي بود كه سرحالتر ازهميشه درميان كفترهاي حرم دورتا دورگنبد منوروطلائي آقا پرواز مي كرد 0

ازدورپروازكبوترهاي حرم به دور گنبد احساي خاصي به آدم مي داد۰۰۰ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 23:11  توسط سید مصطفی  | 

بنام هستي بخش۰۰۰

ای پاکترین حس خدا:خسته وغریبیم،ودرکوچه های

بی کسی سرگردانیم۰نیازمان تویی وبس.دیرگاهیست

که درسپیده دم پاییزی درجاده های مه گرفته برفراز

کوهی ازعشق ازغم فراق تو ناله ها سرمی دهیم واز

دوریت چون ابربهاری می گریم.آدینه که میشود با

بغل بغل احساس ناب به پیشوازخورشید می رویم تا

سراغی ازتوبگیریم.ای مسافرمهربانی:تا کی لباس

ياس برتن لحظه هایمان بپوشانیم ؟تا کی پژواک

دردها و صدای ناله هایمان را برایت بفرستیم ؟

ای گل نرگس:وقتی دستهایمان خالی برمی گردند و

اشکهایمان طعم درد می دهند وقتی درکوچه باغ

فراق وهجران مقسوم علیه نگاهمان آیه ای ازسکوت

می شود واز شانه های خیسمان حسرت می بارد ...

آیا کسی هست مهلت عاشقیمان را تمدید کند؟ آیا

کسی هست عهد نامه حضوری سبز را امضا کند؟

 

ای مظهرآرامش:درسایه چند رکعت گریه ای که،

 

پنجره دلم را به نگاهت گره زد ه،جا مانده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 22:42  توسط   | 

يك گل پژمرده 000

 

يك گل پژمرده را با يارمي خواهي بگو

 

يك لب خشكيده را با يارمي خواهي بگو

 

گقته اي درانتظارسبزباران مانده اي ؟

 

نم نم اشكي به چشم يار،مي خواهي بگو

 

دربساط ما اگر آه وپلاسي نيست،نيست

 

نازنينا: ياردردل؟ يار،مي خواهي بگو

 

من دلم را درسراي عشق،تقديمت مي كنم

 

گرقبول افتد،فداي يار!۰۰۰ مي خواهي،بگو

 

محفل ما را به يك پيمانه مهمان كن عزيز؟

 

دولت ما را اگر با يارمي خواهي بگو

 

اين طريق عشق را مجنون و ليلي رفته اند

 

عشق بازي درسفر،با يارمي خواهي بگو

 

غمزه اي ازچشم شهلاگونه ات ما را بس است

 

نازوعشوه درسبد،با يارمي خواهي بگو

 

مجلس ما را به مي،لطف وصفايي ديگر است

 

جرعه اي ازمي ،بدست يارمي خواهي بگو

 

من طبق در واژه اخلاص را آورده ام

 

يك طبق اخلاص را،با يارمي خواهي بگو

 

مانده ام نيش زبانت دامن ما را گرفت

 

نوش جان باشد دلا،با يارمي خواهي بگو

 

گرچه نازكترزگل،حرفي نگفتم نازنين:

 

يك گل پژمرده را با يار،مي خواهي بگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 21:48  توسط سید مصطفی  | 

گداي ملك عشق000

 

گداي ملك عشقم من،به سلطاني توراخواهم 

 

مريض درد هجرانم،به درماني توراخواهم

 

زهجرانت عزيزدل،كويري خشك وبي آبم

 

بيا اي قطره باران،كه باراني توراخواهم

 

مرابي نام تومنزل،هميشه سرد وتاريك است

 

بيا اي ماه تابانم، درخشاني توراخواهم

 

نمي دانم ،چرا شعرم مزين شد به نام تو

 

دلم گويد که آغازي،توپاياني توراخواهم

 

به چشمان سياه تو، همیشه منتظرماندم

 

چه زيبا منظري آقا!!!خراماني توراخواهم

 

بيا اين محفل ما را،به انوارت منوركن

 

كه توپيداي پنهاني، نماياني، توراخواهم

 

گذربركلبه ما كن الا اي شاه زيبا رو

 

كه من مورم به دربارت،سليماني توراخواهم

 

اگرما را براي  تو مجال صحبتي باشد

 

به شوق ديدن رويت،بهاراني توراخواهم000

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:35  توسط سید مصطفی  | 

گل و لبخند

در يك بهار سبز خوشايند مي رسي

يك روز در اواخر اسفند مي رسي

وقتي كه دسته دسته كبوتربه اذن عشق

ازآسمان فرو بيايند مي رسي

از نسل ارتفاعي و ازپشت آسمان

بي هيچ واسطه به خداوند مي رسي

در اين سكوت سرد تو را داد مي زنم

پس كي به داد مردم دربند مي رسي؟

تا يازده ستاره برايت شمرده ام

با اين حساب با عدد چند مي رسي

از پشت روزهاي مه آلوده زمين

مي بينمت كه با گل و لبخند مي رسي000

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 20:21  توسط سید مصطفی  | 

(((   پيداي پنهان   )))

 

ای پیدای پنهان،عمریست که در پای پله های

 

نگاهت، ملتمسانه نشسته ايم و ازپشت حصار

 

تنهاییمان،محض آمدنت،وجب به وجب وجودمان

 

را،به ندبه ات معطر کرده ایم0

 

مهدي جان:كي فرا مي رسد كه درمزرعه

 

نگاهمان بذرعشق و در دلمان، دانه محبت بكاري

 

تا درطلوع نگاه عاشقانه ات،خوشه خوشه،

 

شعر نو بچینیم و در زیر گامهای همیشه سبزت

 

پهن نماييم0

 

ای شبنم جمعه ها: بیا وبيا وتیک تاك زندگيمان

 

را با طنین گامهایت کوک کن تا نرسد روزي

 

كه خواب غفلت،تقديس نگاهت را از صفحات

 

زندگيمان،به دست فراموشي بسپارد0

 

برایمان بگو:چقدر دلتنگی امان را برایت

 

نذر کنیم تا تو بر طاق نگاهمان فرود آيي

 

و فاصله بين ازبي نهايت تا بي نهايت را به

 

نهايت حداقل برساني0

 

مهدي جان:اين آدينه هم كه گذشت بر

 

آدينه هاي قبلي ام يكي افزود و يك صفحه

 

ديگر از دفترانتظارمن پر شد چه شود تا

 

آدينه ديگري، صفحه اي ديگر را،به نام

 

خود آغاز نكرده با طلوع سبزت، قلم بر

 

دفتر انتظارم بكشي وچشم تمامي منتظران

 

عاشق را به نورجمالت منور سازی ۰                   

 

آقاجان : يعني مي شود000

 

باوركنيم،که مي شود؟؟؟

 

باوركه مي كنيم ! يعني باور كرده ايم۰

 

كه براي غروب غم انگيز نگاهمان،  

 

صبح صادق طلوعي را خواهيم داشت0

 

ولي آقاجان:تا كي ! اگر آدينه اي درراه است

 

كه انشاءا000نزديك هم است تسلي خاطر دلمان

 

هم كه شده منتظرش مي مانيم

 

و آن آدينه را نيز در لابلاي

 

همان صفحه به پايان رسيده آدينه ها،

 

جا می دهيم،به شرط آنكه ديگر  

 

چشمان منتظر به در ما را،بیش از این

 

به جمالت منتظر نگذاری

 

 آقاجان: منتظريم000 

 

 يا علي000 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 20:40  توسط   | 

              (((   دلباخته   )))

 

ای همیشه مهربان : واي هميشه نازنين،همه هستی مان

 

دلباخته حضورتوست، تویی که در نجیب ترین فصلها،

 

درپیچ وخم زندگيها ودرنهايت اميدها،هویدا می شوی و

 

قراربر بی قراریهاي مجنون گونه امان  می گذاری.

 

مولاجان: تمام دقیقه های سبزمان،درغروب آدینه ها

 

خاکسترمی شوند وثانیه شمار دلهامان، درمحراب

 

غصه های سربه جنون گذاشته مان همچنان برای

 

 تو سرمي دوانند0

 

ای بهارزندگي:کی بر سوزش گونه های خیسمان مرهم

 

مي گذاري وبا آواي دل نشين الله اكبرت بر لحظه های

 

بلوریمان طنین اندازمي شوي۰

 

مولاجان: بگو كي وچه موقع ریه های ما،

 

 شمیم حضورمعطرت را استشمام خواهند کرد وحلقه 

 

 شيرين وصال را با ترنم نگاهت گره خورده خواهيم

 

 ديد0بگو ازلا به لای کدامین احساس،بغل بغل غزل

 

خواهی چید وقصیده هاي چه کسی رااجابت خواهی کرد

 

مولاجان: ما با فانوس نگاهمان،هميشه هميشه در جاده

 

بی قراری ها منتظرساحت مقدست خواهيم بود

 

ودل خسته و دلباخته، لحظات دلدادگي معشوق گونه

 

خويش را به انتظارخواهيم نشست0  

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 12:19  توسط   |