تبليغاتX
شیدای سبز...
ساقیم دست من از میکده ی عشق تهی.... از سر لطف خدا هر چه رسد دلشادم
                            

محو سخنان حاج همت بودیم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های  حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها. تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.

فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد.

 خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد.

سرو صداها کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»

بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن. حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات» بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!»

بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره»

رهروان شهداییم اگرلحظه غفلت بگذارد  اگرسرکشی نفس نباشد
اگرمعرفت ما به ریا رنگ نبازد اگرنیک بدانیم کجاییم چه بودیم و چه هستیم .
چرا بارسفر تا به بردوست نبستیم؟
رهروان شهداییم  خدایا بپذیر از کرم خود کم مارا.....
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 14:58  توسط سید مصطفی  | 

   

بت شكن...

چه روزها كه يك به يك غروب شد،نيامدي

چه بغض ها كه در گلو، رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن،تبر به دوش،بت شكن

دوباره  ســـــنگ  و چـــوب شد نيـــامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم،نه

بـراي"عده اي"، ولي چه خوب شد،نيامدي(1)

تمام طـول هفته را به جمعه چشم بسته ام

دوباره صبح،ظهر،نه،غروب شد نيامدي ..

                                       مهدي جهاندار

(1) فريب ما مخور آقـا ،دروغ مي گوييم

به جان حضرت زهرا ،دروغ مي گوييم

چه ناله اي،چه فراقي،چه درد هجراني

نيـــا نيـــا گـل طـاها، دروغ مي گوييم

تمـام چشــم بـراهي و انتـظار و فراق

و ندبــه هاي فـرج ،را دروغ مي گوييم

دلي که مامن دنياست جاي مولا نيست

اســـير شهـوت دنيــا دروغ مي گويــيم

زبـان ،سخن ز تو گويد ولي براي مقام

به پيـش چشم خدا هم دروغ مي گوييم

کــــدام نـــاله غــربت ، کــدام درد فراق

قســــــم بــه ام ابيهـا،دروغ مي گويـيم

خلاصه ...

اي گــل نــرگس ،کسي به فکر تو نيست

و مـــا ، به وسعت دريــا دروغ مي گوييم... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:16  توسط سید مصطفی  | 

                  

        بزرگترين آرزو…

        آقا ميشه ازتون يه خواهش بكنم ؟

        آقا كه داشتند گوشه قرآن اهدايي شان به خانواده شهيد يادگاري مي نوشتند

 سرشان را بلند كردند.بفرماييد...خواهرشهيد با خوشحالي گفت..

ميشه چفيه تون را به من بدين؟

آقا لبخندي زدند وگفتند كاش يه آرزوي بهتر كرده بوديد.

خواهر شهيد بي معطلي با لهجه غليظ وشيرين يزدي جواب داد.

آرزوم سلامتي شماس ديگه آرزو بزرگتر از اين نمي تونم بكنم.

آقا چفيه را ازروي دوششان برداشتند خانم جلو آمد و قبل ازآن كه چفيه را

بگيرد پايين عباي آقا را بوسيد...

ببخشيد كه نمي تونم دستتون را ببوسم...

..........................................................................................

         شب گرم زمستاني ...

      به محض اينكه فهميد نتوانست صبر كند با همان يك لا پيراهن دويد تو حياط

محافظ ها گفتند:آقا تا چند لحظه ديگر مي رسند..

گفت مهمونم را بايد از دم در استقبال كنم...

  پيرمرد توي حياط به عصايش تكيه داده بود و مي لرزيد يكي از محافظ ها

 دويد توي اطاق. كت پدرشهيد را برداشت و آورد انداخت روي دوش نحيف

مرد. پيرمرد هنوز مي لرزيد.

چند لحظه بعد پيرمرد از شوق وصال يار صلوات بلندي فرستاد و خم شد

ديگر پيرمرد گرم گرمش بود....

............................................................................................

غافلگيري…

دوستان مال روايت فتح هستند؟ برادرشهيد ازمحافظ آقا پرسيد.

     محافظ هم لبخند زنان گفت تقريبا يه چيزي تو همون مايه ها البته چند دقيقه ديگر

يه مهمون ويژه هم از راه مي رسه..

        آقاس ، رهبر انقلاب، مقام معظم رهبري، من مطمئنم خودم ديشب خوابش را ديدم.

خواب ديدم آقا خامنه اي مي ياد خونه مون، از خواب كه پريدم ختم صلوات  نذر

كردم ازصبح تا حالا هم نذرم را ادا كردم.

    خواب خواهر شهيد همه بچه هاي تيم حفاظت و همراهان آقا را شگفت زده كرده

بود همه را به جز خود آقا….

          ايشان با آرامش گفتند:دل هاي پاك شما روياهاي صادق را جلوي چشمتان مي آورد…

………………………………………………………………….

اشك نريختم… 

          صل علي محمد،عباس بن علي، خوش آمد.صل علي محمد، يوسف زهرا خوش آمد

           ذوق زده شده بود پيرمرد،باورش نمي شد يعني درست می ديد.نكند  چشماي

   كم سويش خطا مي كرد خصوصا الان كه باران اشك هم ازآن سرازير بود.

     من براي دو تا شهيدم اشك نريختم اما حالا نمي تونم جلوي خودم را بگيرم.

        خيلي حرف براي گفتن داشت اما، اما آقا را بغل كرده بود و مي بوسيد و مي گفت

   زبونم نمي گرده حرف بزنم نمي دونم چرا دارم گريه مي كنم

پسر دوم كه شهید شد

 يه پسر6ماهه داشت بدون اينكه اشك بريزم براي امام پيام فرستادم.

    من طفل 6ماهه رو هم بزرگ مي كنم و مي فرستم جبهه،شما نگران نباشيد…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:10  توسط سید مصطفی  | 

می گفت:اگر امام حسین(ع) در کربلا و آن هم در کنار شط فرات یک چاه دو سه متری حفر

می کرد که به آب می رسید. مگر جنگ سر آب نبود؟

تعجب کردم. از او پرسیدم: مگر جنگ بین سپاه یزید و آن 72 عاشورایی بر سر آب بود؟

گفت: اگه نبود که این همه نمی گفتن: عطشان و اصغر تشنه لب و ...

خندیدم و خندیدم و یکباره بغضم را دیدم که می خواست شکسته شود.

راستی این سوال برای شما هم پیش آمده؟چه جوابی برای خودداده اید؟

یا شاید بپرسید امام حسین که می دانست اینگونه خواهد شد چرا رفت؟

اصلا چرا زن و بچه با خودش برد؟

این طایفه معنای امام را نفهمیده اند.

این طایفه عاشورا را نفهمیده اند.

امام رفت چون باید می رفت. امام بچه ها را با خود برد؛ چون خدا می خواست

 امتحانی را که ابراهیم را نکرد با حسین(ع) بکند. خدا می خواست اینگونه نشان دهد:

 انی اعلم ما لا تعلمون را.

راستی این طایفه مگر نشنیده اند که در روز عاشورا امام برای یکی

 از آن کوران ، سنگی را طلا کرد؟

مگر نشنیده اند شب عاشورا امام در میان دو انگشت خود جایگاه آن 72 پرستو را

 دربهشت نشان داد.

 آن امام می توانست اراده کند تا زمین و زمان برایش آب شوند.

اما حسین(ع) باید آنگونه شهید می شد. باید در مقابل دیدگانش فرزندانش را قربانی می دید.

 باید کمرش در مرگ برادر می شکست. باید آن پرچم را بعد از حسین(ع)

 خواهرش زینب بر دوش می کشید. عاشورا باید آنگونه می شد با همه جزئیاتش

 تا امروز من و تو و همه آن ها که تا دم صور بر این زمین خواهند زیست بدانند

که دنیا را چهره ای دیگر است و لذت ها به خورد و خوراک و شهوت خلاصه نمی شود.

 سعادتی بالاتر است که حسینی حاضر می شود تا برای کسب آن از همه این ها بگذرد.

حسینی باشید. حسینی بمانید.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 19:0  توسط سید مصطفی  | 

بسم رب المهدی

          نبیُ عِبادی اَنّی انا الغَفورُ رحیم.( حجر/49 )

         به بندگان من خبر ده که من آمرزنده و مهربانم

بار خدایا!

 از تو آمرزش می طلبم....

 برای هر گناهی که آن را فراموش کرده ام، ولی تو آن را شمرده ای 

 و آن را سبک شمرده ام، و تو آن را نوشته ای

 و آشکارا آن را مرتکب شده ام و تو آنرا پوشانده ای

 و اگر از آن توبه می کردم حتما می آمرزیدی

 پس بر محمد و آل محمد درود فرست

 و این گونه گناهم را بیامرز ای بهترین آمرزندگان

الهم صل علی محمد(ص) و آل محمد(ص)...

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت 18:41  توسط سید مصطفی  |