|
|
|
|
|
بـــاز این دل هوس درد کشیدن دارد. بـــازاین چهره غم رنگ پریدن دارد. گرچه روی مه تو قدرت ذات ازلیست خـال هنـدو به لبت،جای کشیــدن دارد. میل آهـــوی خــرامان دلم ازچه کنون غـــرق در دلهره و طبـع رمیـدن دارد. دایه مهر شفق پرده کشد چون ز فلک پرتو نوررخت،وه ! که چه دیدن دارد. نـاز تــو گـر نتوانم بکشم خـرده مگیـر نــازکش چــون طلبـد،نازخریـدن دارد. آنقــدر درطلبـت دیـده به در دوختــه ام صبـرلبــریــزشـد وجـامه دریـــدن دارد. توخودت هرچه دلت خواست بگوای دل من! لفــظ شیـرین تـورا،بس،که شنیدن دارد.!؟ دیگرآن نیش زبان،اخم نمودن زچه بود؟ عاشقی جمــله شــود زهر،چشیدن دارد. عشـق چون مژده دیـدارتو را داد به من روح وجان از قفس خویش رهیدن دارد. نازنینا: تـو بگـو! با دل شیــدا چه کنم . گوئی از وصل رخش،شوق تپیدن دارد.!؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 14:16 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
الو الو...حاجي جون غصه دارم براتون... احوالتون كه خوبه غمهايتون غروبه ما حالمون گرقته شيطون گويا شنفته نه دين داريم نه ايمون گرفته اين بي ايمون نمازا مون فهذا... روزه، زكات،مهذا سنگرا خالي شده دلها باقالي شده ندیده ها رو دیدم بعضییا رو شنیدم حاجي میگم چي ديدم چه ديدم و شنيدم لباسها كوتاه شده دلا پر از آه شده آدما رنگي شدن همه فرنگي شدن خیابونا شلوغه راستاشون هم دروغه اتل متل یه قصه یه قصه پر غصه یکی سگی بدستش طلا می بنده ، بندش یکی به ما می خنده کاکل به سر می بنده کاکل هاشم درازه به این کارش می نازه حاجی دلم گرفته تگو که غم گرفته سربندامون کجا رفت یا فاطمه کجا رفت سنگرامون رو بستن دلايمون رو شستن لبا س خاكي نمونده دل پاكي نمونده... همه یه جوری شدن شاید رونی شدن خوش زمونایي داشتيم مهربونايي داشتيم كو زين الدين كو همت كو باكري كو غيرت رفيقـــهامون پريدن به خواسته شون رسیدن قمقمه ها بي آبند جامونده ها بي تابند اما حاجي ما مونديم فاتحه مون رو خونديم بعد از اونا چه كرديم ... چه کردیم و نكريدم... سنگرمون نماز بود وحدتمون يه راز بود درش به روي همه هميشه باز باز بود حاجي حالا كجايند... مردان بي نشونه... حافظه رو ورق كن شايد ذهنت بمونه يادش بخير اونروزا چه روضه هایی داشتيم ميان توپ و تانكها حال و هوايي داشتيم خورد و خوراكمون بود يه قوطي بادمجون به همديگه تعارف بخور بابا،نوش جون كفش و لباس رنگي تو جبهه ها نداشتيم میان ما صفا بود افاده ها نداشتيم گاهي توي سنگرها دلخوشي هايي داشتيم جشن پتو،با کتک آب پاشي هايي داشتيم يادمه خمپاره اي اومد ميون سنگر صدام بدكاره بود آتیش صد پاره بود همه یهو پریدیم به گوشه ای چپیدیم میان اون هیاهو به داد هم رسیدیم حالا حاجي شکسته ام لب سنگر نشسته ام سنگرامون خرابه اونروزامون سرابه... ناگفته ها فراوون افکارامون چه داغون ...الوالو حاجي جون... ياور دو من هستم تنهاي تنها هستم از لشگرعاشورا يه جا مونده من هستم حاجي برام دعا كن دعاي با صفا كن براي من شهادت از مهربان خدا كن... ...الو الو حاجي جون... ...الو الو حاجي جون... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 12:10 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
خواب دیدم.... با تشکر از دوست عزیزم یسرا در سکوت عشق: http://www.sokoteeshgh.blogfa.com/ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 18:30 توسط
|
|
||
|
|
|
|
پیری می گفت : مواظب افکارت باش که به گفتارت تبدیل می شود. مواظب گفتارت باش که به کردارت تبدیل می شود. مواظب کردارت باش که به عادت تبدیل می شود. مواظب عادت باش که به شخصیت تبدیل می شود. مواظب شخصیت باش که به سرنوشت تبدیل می شود.
پس می توان گفت که سر نوشت هر کسی را خودش رقم می زند و بس....... امیدوارم مواظب خودمان باشیم تا حسرت نخوریم.... به نظرتان ، ما حصل افکار شما ، چه نتیجه ای برایتان خواهد داشت.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 14:5 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب است،چیزی به عاشورا نمانده است امام حسین(ع)قلم ولایت به دست گرفته است و با جوهر وحی،سرنوشت صحابی را درعاشورا و جایگاهشان را در بهشت،یکی یکی ترسیم می کند اما پیش از آن،چراغ خیمه راخاموش کرده است نگاه مهربانش را برزمین پهن کرده و آرام فرموددشمن مرا می خواهد دشمن با من سر جنگ دارد من بیعتم را از شما بر می دارم تاریکی شب به اشتری رهوار می ماند برآن بنشینید و ازمعرکه بگریزید چراغ خاموش است تا شرم نگاهی،پای رفتن را سست نکند هرکه میل رفتن دارد برخیزد خدا رحمتتان کند. و اصحاب عرضه داشتند.ما اهل ماندنیم،اهل رفتن نیستیم ما دست از دامن تو عزیز،برنمی داریم ما خدا را سپاس می گزاریم که توفیق همراهی تو را به ما عطا فرمود و او را شکر می کنیم اگر توفیق شهادت در رکاب تو را نیز به ما عنایت کند ما افتخارمان،به ماندن در کنار توست.و اکنون که امام(ع) همه را اهل معرفت یافته است پرده ها را آرام کنار می زند و جزییات حادثه را پیش از وقوع،برایشان شرح می دهد.در میان اصحاب ،کودکی است قاسم نام،فرزندامام حسن(ع) او وقتی سرنوشت همراهان را از زبان عمو و امام خویش می شنود به دامان او می آویزد و می پرسد:آیا منهم جزو شهیدانم؟ مرا هم فردا با مرگ دیداری هست؟ حسین(ع) نگاه مهربانش را به چشمهای قاسم می دوزد و می پرسد:عموجان!مرگ در نگاه تو چگونه است؟دریافت تو از مرگ چیست؟طعم مرگ را چگونه می یابی؟چشمان شیرین قاسم می خندد:شیرین تر از عسل،عموجان!شیرین تر از عسل. کودک نه که غنچه معرفت است این قاسم،پس با راز می توان گفت:آری عموجان!تو هم فردا در زمره شهیدانی. این شهدشکر و ستایش است که از دهان کودک می چکد عجب معرفتی دارد این کودک! پس کودکان هم می توانند قدم به وادی عشق بگذارند و از چشمه زلال شهود بنوشند.پیداست که یک،دو جرعه،عطش این کودک را کفاف نمی دهد.عزیزم قاسم جان!کودک شیرخوارمان هم در زمره شهیدان فرداست.قاسم اما،از این کلام برمی آشو بد ورنگش تغییر می کند آنچه اکنون در چشمهای او موج می زندغیرت مردانه است.کجاست کودکی؟کجاست نوجوانی؟ این نگاه غیرتبار سپاهی را می لرزاند شرر به جان یک لشگر می اندازد با خشمی آشکار در کلام می پرسد: یعنی از زنان عبور می کنند و به کودکان می رسند؟یعنی دستشان به خیمه های حرم دراز می شود؟امام اما تعجب نمی کند از این لحن و کلام،که این غیرت را خوب می شناسد،که خود منبع ومرجع این غیرت است که خودمعلم ومبلغ این غیرت است نه عموجان! نه عزیز دلم! من این کودک را بر دست می گیرم تا زبان در دهانش بگذارم و تشنگی اش را التیام ببخشم،ناگاه تیری از کمان پلیدی،رها می شود و برگلوی او می نشیند. قاسم که خبر شهادت خود را چون شهد می نوشد از خبر شهادت این کودک خردسال تر از خود، آنچنان فغانی می کند که دل خیمه نشینان را می لرزاند و دل آسمان شب را می شکند.نه فقط آه خیمه گاه و حرم،که اهل آسمان و عرش نیز،گریه قاسم را همراهی می کنند.........یا مظلوم علی اصغر.... اگر آب ندارد پدر مظلومم...اگر شیر نداد مادر محزونم...از آب گذشتم و نمی خواهم شیر....بیرون بکشید تیر از حلقومم... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 23:29 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
عصر روز نهم محرم است،شب عاشورا....شهادت ياران و همراهان امام حسين(ع) مسلم و قطعي است امام حسين (ع) در اين ساعات اخير به بهانه هاي مختلف،همدلان وهمراهان را فراهم آورده وهمه را مطمئن كرده است كه:"پايان اين مسير، بي ترديدشهادت است"اكنون،اين كه با نامه اي در دست،در اطراف خيمه هاي امام حسين (ع) پرسه مي زند،شمر است ترديد در طرح آنچه در دل و دست دارد او را كلافه كرده است.قدم مي زند،دندان مي سايد،چشم نازك مي كند،گيجگاهش را با انگشت مي فشارد،چنگ در مويش مي زند....اما صدا نمي كند.او-شمر-از قبيله بني كلاب است و ام البنين،نيز از همين قبيله است دختر حزام بن ربيعه كلابي شاعر.پس شمر با ام البنين و پسران او ،عباس ،عبدالله ،جعفر،وعثمان رابطه خويشاوندي دارد شمر،فرزندان ام البنين را خواهرزاده مي داند و مي خواند.او نه به دليل خويشاوندي،بلكه به اين علت كه دور حسين (ع) را از چهار دلاور،به خصوص اسوه شهادت -عباس-خالي كند رفته است از ابن زياد،امان نامه براي اين چهار خويش گرفته است.و اكنون امان نامه در دست،در اطراف خيمه ها پرسه مي زند ودنبال راهي براي طرح اين ماجرا مي گردد. آنچه باعث رخنه ترديد در ذهن و دل او مي شود،اين است كه اطميناني به شنيدن پاسخ مثبت ندارد و از خفت و سرافكندگي مي هراسداما عاقبت دل يكدله مي كند وفرياد مي كشد:آي خواهرزاده هاي من كجاييد؟عباس !عبدالله !جعفر!عثمان!كجاييد؟ من شمرم،حرفي باشما دارم. اين چهاردلاور در محضرحسين (ع)اند،دو زانو نشسته اند وآخرين جام هاي عشق وعرفت را از دست هاي حسين (ع) مي نوشند هر كس باشدوقتي صدايي مي شنودكه او رابه نام مي خواند بي اختيار از جا برمي خيزد و با مهر ياعتاب به هرحال پاسخي مي دهد.اما ادب،آنچنان بر اين چهار دلاور و به خصوص بر سر آنها-عباس-سايه افكنده كه هيچكدام ازجا تكان نمي خورند،سر نمي گردانند وحتي مژه هم نمي زنند.فرياد دوباره وسه باره تكرار مي شودواين بار حسين (ع) به حرف مي آيدو مي فرمايد.- عزيزان من! پاسخ دهيد اگر چه فاسق و فاجر است اما به هرحال خويش شماست ببينيد چه مي گويد اگر اقتضاي ادب،تاكنون پاسخ نگفتن به شمر بود اكنون اطاعت امر امام و پاسخ گفتن به شمر،ادب است.هر چهار دلاور برمي خيزند و شمر را در مقابل خيمه مي يابند. هر چهار،با عتاب و بي نرمشي در كلام مي پرسند-آمده اي كه چه؟چه مي خواهي-خواهرزاده هاي من! برايتان امان نامه آورده ام،خود را با حسين(ع) به كشتن ندهيد،بياييد.... هر چهاردلاور از خشم،چشم مي درانند و دندان مي سايند و عباس فرياد مي كشد:"تبت يداك يا شمر" بريده باد دو دستت اي شمر،لعنت بر تو و امان نامه ات،تو اگر خويش ما بودي ما را به جهنم نمي خواندي.ما در امان باشيم و برادرمان،مولا وآقايمان و اماممان حسين (ع)-فرزند زهرا(س)-در امان نباشد؟ما حسين (ع) را رها كنيم و سر در مقابل ملعونين وملعون زادگان فرود آوريم؟ شمر اگر بماند بيش از اين ،بايد خوار و حقير شود.ذليل و درمانده، سر خود مي گيرد و خود را در سياهي لشگر كفر،گم مي كند.............................................لعنت الله عليه..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 بهمن1386ساعت 14:55 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
مادر،ام البنین،چهار پسر داشته است.یکی از یکی زیباتر،رشیدتر،باصلابت تر و با شکوه تر،سالهای سال پای این سروها نشسته است هرچهار را به خون جگر آب داده است پرورده است بزرگ کرده است برای امروز و امروز هر چهار را یکجا تقدیم میدان کرده است. از میان این چهار،عباس،سر آنهاست گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست. و اما عباس،تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست.ماه آسمان بنی هاشم است بنی هاشمی که همه،به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور.ابروانشان پیوسته است چشمانشان درشت،مشکی،سرشار از جذبه و صلابت و محبت،با سایه بانی بلند از مژ گانی سیاه.و عباس دارنده این افزونی است آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار"وان یکاد" می خوانند. ماه بودن بی همانند عباس دوست و دشمن را هماره به تواضع وا داشته است دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت،خویش را از سر جمال و بیگانه را از سرجلال. مادرش افتخار زنان بنی هاشم،ام البنین،و پدرش برترین پدرعالم،علی (ع) است.بنابراین عباس برادرحسین (ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند اما عباس هیچگاه حسین (ع) را برادرخطاب نمی کند و نه حسن(ع) و زینب و ام الکلثوم را برادر و خواهر.و در برابر حسین (ع) بال می گسترد و او را با الفاظی چنین می خواند. سید من،آقای من،مولای من،امام من،فرزند رسول من و درمقابل زینب:بانوی من،سرور من، پیامبرزاده من.و این یکی از ظرائف و شگفتی های ادب عباس است در مقابل حسین برادر و همیشه در توجیه این ادب ظریف،پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد. حسین (ع) فرزند فاطمه(س) است دختر پیامبر و من فرزند فاطمه (س) نیستم اگر چه مفتخرم به فرزندی علی (ع) اما مادر او برترین زن عالم امکان است فاطمه (س) است من چگونه او را برادرخطاب کنم.یا باید او را تاخودم پایین بیاورم یا بایدخود را تا او بلند کنم و برادرخطابش کنم حاشا که این هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین (ع). اما درتمام طول عاشورا ودرهمه ارض کربلا فقط یک جا هست یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود.....اخی ادرک اخاک....برادر برادرت را دریاب.اینجا کجاست؟این لحظه چه لحظه ای است؟این درست است که عباس در نهایت استیصال است دشمن او را محاصره کرده است.فقط می خواهد مشک آب را،بار امید را،به مقصد خیمه ها برساند. واین به دشمن جسارت بخشیده طوری که هر دو دست او را بریده اند عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند مشک امیدش را متلاشی کرده اند و او را از اسب به زیر انداخته اند.اینها همه درست ولی هیچکدام سبب نمی شوند که عباس از آن ادب خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند. تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب،عباس را وادار به ادای لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه:فاطمه سلام الله علیها در آن لحظه غریب،در آن محاق مظلومیت،با سر و موی آشفته حضور یافته باشد،سر عباس را پیش از آن که به زمین بیفتد بر دامن گرفته باشد و گفته باشد:فرزندم ! پسرم ! عباسم ! مادری فاطمه،فرزندی عباس....جواز ادای لفظ برادر.... قربان لفظ برادر گفتنت، یا ابوالفضل العباس(ع).... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:16 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی که حارس یادگاران عاشورا،در راه میان شام تا مدینه است مردمهربانی است او تازیانه نمی زند، دشنام نمی دهد،شماتت نمی کند،ناسزا نمی گوید،کودکان را از فراز مرکب به زیر نمی اندازد،آب را ازتشنگان دریغ نمی کند و.... برای یک کاروانی که با یک کربلامصیبت،و بی هر چه مرد،به آشیانه بر می گرددبرای کاروانی که چندین روز بر او چون عمری گذشته است و در این عمر،جز خون،جز مصیبت،جز عطش،جز بلاو توهین و تحقیر ندیده است و اینها برای فرزندان رسول (ص)در سال ۶۱ یعنی: "نهایت مهربانی" چنانکه فاطمه ـ یکی ازدختران امیرالمومنین(ع) ـ رو می کند به خواهرش زینب (س) و می گوید:"بیا مهربانی این مرد را جوری جبران کنیم.جایزه ای به او بدهیم.هدیه ای برایش تدارک ببینیم،بیا کاری بکنیم." زینب (س)سالار این کاروان داغدیده وغارت زده،به اطراف خود نگاه می کندو هیچ چیز جز لباس های مندرس،معجرهای خونین و چادرهای دریده،به چشمش نمی آید اما..اما نقبی هم به درون می زند و جز ادب و کرامت،جز حق شناسی وغریب نوازی، درخویش وخاندان خویش نمی یابد. "گر چه چیزی در بساط نیست،اما ادب اقتضا می کند که مهربانی این مرد نیز،بی پاسخی شایسته نماند." لب می گزد و دست بر دست می زند از افسوس،و احساس می کند که هیچ حسرتی غم انگیزتر از این نیست که در آدمی،توان و بضاعتی برای جبران محبت دیگران نباشد. و از همین دست بر دست کوفتن،دست بند خویش را به یاد می آورد که مدتهاست از حضورآن غافل مانده است.دست بند را از دستهای خسته بیرون می آورد،روی می کند به فاطمه و می گویددست بندهایمان! از دنیا همین مانده است برایمان،بیا اینها را بدهیم وعذر بخواهیم.فاطمه نیزدستبند از دست می گشاید: "شرمساریم از دست تهی.به پای مهری که به این کاروان داشته اید،این دو ناقابل را از ما بپذیرید." مرد سر فرو می افکند ونگاه می کند به دست بندها،و ذهن را به دنبال پاسخی شایسته این همه کرامت وعزت نفس،کنکاش می کند:" نه،اگر این ملاحظه را با کاروان،برای دنیا کرده بودم، این نه تنها کم نبود که بسنده و ارزنده بود.اما..اما اگر اجری هست.اگر در دل شما رضایتی از من هست.بگذارید به پاسخی دنیوی جبران نشود.بماندبرای آخرتم،درمحضررسول الله(ص)" قربان درس ادب و معرفتت بشوم یا اباعبدالله(ع)... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 20:19 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
اسب و سوار.... ماجرا درنگاه اول غريب به چشم مي آيد اما غريب نيست. همه چيز در تابلوي بي نظيرعاشورا،رنگ و بويي از ادب و معرفت دارد. در اين وادي كه سگ اصحاف كهف،پيشاني ادب بر زمين مي سايد و سرود توحيد مي سرايد و خدا او را در شمار اصحاب،قلمداد مي كند عرض ادب اسبي درپيشگاه سوار خويش،غريب نيست.به خصوص اگر اين سوار،يكه تاز عرصه عشق،حسين(ع) باشد و اين اسب ذوالجناح. آمده است كه در گيرودارآشوب وحادثه كربلا،ناگاه ذوالجناح پشت را از سوار تهي مي بيندپريشان وبي قرار،پاي به زمين اضطرار مي كوبد و خود را به كنارجنازه ميرساند.باور نمي كند آنچه را كه به چشم مي بيند زانو مي زند،برمي خيزد، مي چرخد،مي ايستد،پيشاني در خون سوار خويش فرو مي بردبا يالهاي سفيد، خون از اندام سوار مي زدايد، اشك مي ريزد،ناله مي كند،صيحه مي زند و همه نگاه هاي ميدان را،معطوف جسم بيقرار و دل داغدار خود مي كند. ابن سعدفرياد مي زند"بگيريد اين اسب را! اين از بهترين اسب هاي پيامبر است" بگيريد و بياوريدش.... سواران جبهه دشمن،پاي دل از زنجير حيرت رها مي كنند و وحشيانه بسوي اسب مي تازند.ذوالجناح كه خود را در محاصره مي بيند و تلاش دشمن رابراي يافتن وگرفتن خود احساس مي كند،با دست و پاي و دندان،به جان سواران ميدان مي افتد و آنقدر از سپاه دشمن به خاك مي افكند و به خون مي كشدكه ابن سعد فرياد مي زند: "رهايش كنيد ببينيم چه مي كند"! و با خود مي انديشد: يك اسب و اين همه كشته؟! اسب وقتي رها مي شود از چنگال جنگ و محاصره،باز خود را به سوار در خون نشسته خويش مي رساند،كاكل به خون مي آلايد،ضجه و مويه از سر مي گيرد، سوار خويش را مي بويد و مي بوسد و زار مي زند. گفته اندخبر شهادت ابا عبدالله(ع)را،كاكل خونين ذوالجناح به خيمه ها ميرساند. عبدالله بن قيس گفته است:"من ديدم ذوالجناح را كه مغموم و آشفته از خيمه ها بازگشت،خسته و دل شكسته به سوي فرات رفت،خود را به امواج خروشان فرات سپرد و پس از آن دیگر او را ندیدم." ....السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(َع) و علی ارواح التی حلت بفنائک.... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 19:52 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا جان، سلام! پدر خوبم، همچون همیشه که به خانه می آمدی و مرا به آغوش می کشیدی، برخیز. من و محمد صادق را در آغوش بگیر و ببوس و ببوس. بابا جان! این بار من آمدم. من، محمد صادق، و مامان. و زینب دختر کوچولوی عمو محمود هم که با تو پرواز کرد. با مادرش آمدند. با هم آمدیم. از وقتی که شنیدم می خواهیم به محل عروج و شهادت شما بیاییم، روزها و ساعتها را لحظه شماری می کردم تا انتظار به سر رسد. مادر هم اینگونه بود. شدت علاقه او بیشتر بود. پدر جان! نزدیک چهار ماه می شود که تو را ندیده ام. نه؛ پنج ماه. یک ماه پیش از شهادتت به این طرف. حالا آمده ایم به دیدارت. کاش بودی و مرا در آغوش خود می گرفتی. خیلی دلم تنگ شده بابا. چقدر این دشت و صحرا آشناست. چقدر غمگین است و خسته کننده. دلم می سوزد که زمانی تو اینجا بودی و حالا نیستی. قدم بر این خاک، بر این محوطه و دشت گذاشته ای و حالا نه. میان سیم های خاردار و میدان مین که قدم برمی داشتم، فقط یاد تو بودم. با خود می گفتم: آیا می شود یکی از همین مین ها جلوی پای ما منفجر شود؟ همه جا که پوشیده است از علف و سبزه. شاید همان بود که عمو محمود متوجه آن مین نشد و پایش به آن گرفت و ا هم رفتید. بابا! وقتی چشمم به تکه پاره های آن مین می افتد که شما را به شهادت رساند، بدنم می لرزد. دوست داشتم آن را به عنوان یادگاری به ما می دادند. ولی می دانم که شهادتگاه شما زائران زیادی خواهد داشت. مگر نه اینکه ما بعد از زیارت شما، به دیدار محل شهادت دو تن دیگر از عزیزان گروه تفحص رفتیم؟ شهیدان موسوی و حیدری. چگونه است که همزمان دوتا، دوتا پر می کشید؟ آن هم با مین والمری. آوینی و یزدان پرست، موسوی و حیدری، تو بابای خوبم و آقا محمود با هم. بابا، مادر زینب می گوید: « زینب شبها از خواب می پرد و بهانه بابا را می گیرد.» چقدر زیبا وقتی در محل عروج شما، از او سوال کردند «بابات کجاست؟» با زبان شیرین خود، در حالی که دسته گلی از فکه در دست داشت، گفت: - بابام رفته بهشت... و از آن جالبتر وقتی بود که یکی از همرزمانت از او پرسید: «بابات کی برمی گرده؟» و او جواب داد: «وقتی امام زمان بیاد...» و وقتی گفته شد:« برای اینکه امام زمان بیاد، باید چکار کنیم؟» این کودک چهار ساله، خیلی شیوا و زیبا گفت: «باید دعا کنیم». من هم دعا می کنم. برای آمدن امام زمان (عح). چون می دانم همه شما از یاران او بودید. مگر خودت به من یاد ندادی که فقط مفتخر به سربازی رهبر و امام زمان باشیم؟ بابا! ما آمدیم ولی، ولی تو رو خدا، شب به خوابم بیا و دوباره مرا در آغوش بگیر و برایم از خاطرات جبهه ات بگو. بگو در آن روز آخر چه دیدی و چه کشیدی که اینگونه عاشقانه پرکشیدی و رفتی. بابا! دلت برای دادش کوچولوم محمد صادق تنگ نشده؟ بابا منتظرم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 23:46 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
هر دو اهل یک محله بودند و نزدیک به یکسال از دعوا و قهر آنها با یکدیگر می گذشت، میانجی گری اهل محل برای آشتی دادن آنان بی نتیجه بود تا آن که محرم فرا رسید و یکی از آن دو پرچم عزای حسینی(ع) برافراشت و هیئت عزاداری را به خانه خوددعوت کرد. دیگری به اندیشه فرو رفت،رفتن به مراسم عزای حسینی(ع)را که در کوچه خودشان بر پا شده بود،واجب میدانست ولی با صاحبخانه سر آشتی نداشت.مدتی را با خود کلنجار رفت و سرانجام با آمیزه ای از محبت حسین (ع) و بی میلی به صاحبخانه وارد مراسم شد.هنگام ورود به صاحبخانه که طی سال گذشته با او قهر بود،گفت:امروز تو صاحبخانه نیستی امروز،اینجا خانه مولایم حسین(ع)است. و هق هق گریه هر دو در فضا پیچید،چند نفر دیگری هم که از ماجرا با خبر بودند،بلند بلند گریستند.آقا به محبت خویش ،دشمنی دو تن از عاشقانش را به دوستی آورده بود...آقای ما چه دوست داشتنی است.
...........................................انگشتری متبرک............................................... ((ماووت ))محشری بود که با تمام غربتش ما را به خویش فرا مي خواند سال ۷۲ به ذهنم خطور كرد كه روزگاري پاره هاي پيكر برادراني از(( المهدي)) روي يالهاي (( ماووت)) جامانده است. گشتن را آغاز كرديم.چشمم به يك جسم آهني افتاد. آنجا را كندم و يك اسلحه زنگ زده كلاشینکوف از متن خاك درآمد جستجو را ادامه داديم.ناگهان جنازه شهيدي رخ نمود. اطراف جنازه را خالي كرديم. دوركمرش يك چفيه خاكستري بود.تمام بدن شهيد تكيده شده بود.اما يكي ازانگشتانش سالم بود وهنوزپوست وگوشتي روي آن انگشت بچشم مي آمد. دقيقتر شدم. انگشتري درآن انگشت بود. آن را درآوردم و پاك كردم. نگاهم روي اين انگشتر ميخ شده وبا چشمان حيرت زده روي آن را مرور كردم روی انگشتر نوشته شده بود حسین جان فدایت واين رازسلامت انگشت آن شهید عزیزبود که درروزگاراسلحه آهنگ جنگ را نواخت. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 16:56 توسط
|
|
||