|
|
|
|
فرا رسیدن ایام سوگواری پیامبر بزرگ اسلام،حضرت محمد مصطفی صل الله علیه وآله و شهادت امام حسن مجتبی و امام رضا علیها سلام را بر همه مسلمین جهان وعموم عزیزان تسلیت و تعزیت عرض می نمایم. وجود خداوند...... وارد آرایشگاه محلشان شد و طبق معمول با آرایشگر به بحث همیشگی درباره وجود خدا پرداخت.بحث تا جایی پیش رفت که مرد آرایشگر، روزنامه را باز کرد و خبری را که نوشته بود. (( سالی چند میلیون نفر از گرسنگی می میرند )) به دوستش نشان داد و گفت: حالا چی میگی ! اگه خداوند وجود داره چرا این مردم بی گناه باید بمیرند؟ هرچه فکر کرد پاسخی نیافت.سکوت کرد تا آرایشگرـ که احساس پیروزی می کرد ـ شروع به اصلاح موهایش بکند.در همین حال، پیرمرد ولگردی را گوشه پیاده رو دید. با مو و سبیل بلند که پیدا بود. سالهاست به آرایشگاه نرفته، فکری کرد و بلافاصله گفت:(( به نظرمن هیچ آرایشگری در دنیا وجود نداره! )) آرایشگر با تعجب گفت: منظورت چیه رفیق ؟ و او پیرمرد ژنده پوش را نشان داد و گفت :اگر آرایشگری وجود داشت این مرد نباید با چنین مو و ریش بلندی در خیابانها راه می رفت....آرایشگر خندید و به دوست قدیمی اش گفت: این چه حرفیه دوست من...وقتی آن مرد خودش به سراغ من نمیاد نمی توانی بگویی من وجود ندارم. در همین حال خندید و گفت:احسنت دوست من ! منهم درباره خداوند همین را می گویم.وقتی ما آدمها او را فراموش کرده ایم !آیا اگر بلایی سرمان بیاید باید منکر او شویم............؟ آرایشگر سکوت کرد. سوره فرقان آیه 70: نکته : امروز با دیدن برنامه ای که در پایانش، این آیه مبارک را نوشته بود.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، با خود گفتم خدایی که از رگ گردن به آدم نزدیکتره !!! خدایی که همیشه به بنده هاش بدون هیچ گونه منتی لطف وعنایت داره !!! خدایی که ستارالعیوبه و گناهان ریز ودرشت همه را در زیر چتر عفو و بخشش خودش می پوشاند.!!! وخدایی که ارحم الراحمین است.!!!چرا واسه بعضی از ماها، اولاْ غریبه هست.و دوماْ اگه به یادمون بیافته، تو جاهایی که گیر می کنیم ومی مونیم می افته ؟؟؟ نظرات همه شما عزیزان را با جان دل،خواهم خرید.. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:33 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
بیاد کربلا،دلها قرین است دلا خون گریه کن چون اربعین است. فرا رسیدن اربعین سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را به همه عزیزان، تسلیت و تعزیت عرض می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 14:20 توسط سید مصطفی
|
||
|
|
|
|
خدا غذای پرندگان را می دهد اما، آنها باید برای بدست آوردنش تلاش کنند. وقتی خدا بهت میگه: باشه ! یعنی اینکه چیزی را که ازش می خوای بهت میده.!!! وقتی بهت میگه :صبر کن ! یعنی اینکه می خواد بهتر از اولی شو بهت بده.!!! وقتی هم که بهت میگه: نه!!! یعنی بنده ام عجله نکن! بهترینو واست آماده می کنم. هر چه فکر کردم که از کجا و چگونه، شروع به نوشتن مطلب بکنم. ذهنم به جایی قد نکشید. با خود گفتم.مگه نه این است که هر کاری را با نام و یاد خدای بزرگ و مهربون آغاز می کنیم . پس چه بهتر که از خود خدای مهربون آغاز کنم.همون خدایی که اگه یادمون بیافته،بیادش می افتیم و اگر کارها،بر وفق مرادمون پیش بره،شاید برای لحظاتی هم که شده حتی از ذهنمون هم خطور نکنه، یه کمی که بیشتر فکر می کنم.می بینم اگه این توکل و این امید بخدایی که تو دل همه ماها هست.در وجود ماها وجود نداشت، ما دست به دامن کیا می شدیم. هرروز صبح که از خونه بیرون می زنیم دم دری، بسم اللهی مي گوئيم و رو به آسمون با توکل به ذات اقدس احدیت،دنبال کار و کاسبی خودمون راه می افتیم.تو اداره ،تو محل کار،تو بازار، تو مغازه،تا بنام خدایی نگفته،کارمون را آغاز نمی کنیم...اعتقاد راسخ همه ماها بر این است که با استعانت جستن از باری تعالی، همه کارها و همه اعمال ما انسانها، بر وفق مراد و مطابق میلمان پیش میره..اینکه نهایت کارهامون تا اوج موفقیت پیش می رود خودش لطف و اراده خداوندی است و حتی اگردرمسیر موفقیت، يه شکستی بخوریم حکمت و موهبتی در آن مشاهده می کنیم که حتماْ حتماْ به صلاحمان بوده است. یکی از سر ستون های توکل و ایمان بخدا، همانا نماز و انجام فرایض دینی است نمازی که مستقیماْ انسان را دربرابر خالق خودش قرار می دهد تا پس از مشغول شدن درکارهای روزمره ،دقایق و لحظاتی را نیز با خالق یکتا به راز و نیاز بپردازد.استعانت جستن از رب جلی، با کلمه شیرین الله اکبری شروع می شود که انسان را به یاد بزرگی و عظمت و بیاد جلال و شوکت خداوند می اندازد.خشوع و خضوع در رکن نماز،خودش از جمله اسبابهایی است که انسان می تواند با داشتن آنها، هر چه بیشتر در یکتایی و بزرگواری خداوند متعال سیر کند و رکوع وسجود در سر فصل های نماز، باعث هر چه کوچکتر شدن انسان در برابر بارگاه الهی می گردد. نگرشی کوتاه بر خلقت آفرینش، از زمین گرفته تا آسمان، ازخشکی گرفته تا دریا، از برف گرفته تا باران از کولاک و گردباد و همه و همه از فصلهای چهارگانه گرفته تا منظومه شمسی، همه از وجود آفریننده ای خبر می دهند که بر این منظومه نامتناهی و بر این عالم پر از مخلوقات، نظارت و حکمرانی می کند.اما اینکه تو بعضی مواقع آنچنان پرده جاه و مقام جلوي چشمانمان را می گیرد و غافل از آن خداوند یکتا و مهربان می شویم. خودش حکایتی است که در وجود مخلوق دوپایی مثل انسان همیشه وجود داشته است.علاوه برآن، شیطان قسم خورده هم که چتر انسان فریبی اش را بالا سرمان گسترانیده است بر اینکار دامن زده و همانا سقوط در منجلاب دوری جستن از رب جلی را برای آدمی فراهم می كند. امروزه اغلب کارهای روزمره مون، روی هم رفته رو همین خط و مشی پیش می رود و چه بسا مشکلات زندگی که روزبه روز هم بر تعداد آنها افزوده می شود ما انسانها را از مسیر مستقیمی که در پیش گرفته ایم باز میدارد. نکته ۱: بعضی از بزرگترین نعمت های خداوند، دعاهای بی جواب است. زندگی هدیه خداوند است به تو، و طرز زندگی کردن تو،هدیه توست به خدا. نکته ۲: می گویند خدا همه جا هست و با این حال، همیشه فکر می کنیم از ما دور است.خدا در درون ماست،اما ما او را جایی در بیرون خود قرار می دهیم تا پرستش اش کنیم. نکته۳:خدا شرق است و غرب است.به هر طرف رو کنی، رو در روی خدا خواهی بود.دیر یا زود بایدبه دنبال خدا بگردی،چرا حالا نه ؟ نکته۴: امنیت در غیاب خطر نیست بلکه در حضور خداوند است.خدا دندان داده است پس نان هم خواهد داد. شفا را خدا می دهد و پزشک حق ویزیت می گیرد. نکته ۵: مردم هر روز خدا را می بینند فقط او را تشخیص نمی دهند.دعا نکن که خدا طرفدار تو باشد دعا کن که تو طرفدار خدا باشی.... با خیال راحت بخواب، خدا بیدار است... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 20:34 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
السلام علیک یا ثامن الحجج یا علی بن موسی الرضا علیه السلام کاروان ولایت راه افتاده است،بچه های بزرگوار شهدا ، ایثارگران از کلیه شهرهای ایران عزیز،به مناسبت سی مین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی،به حرکت درآمده، و از مسیر حرکت کاروان امام رضا علیه السلام، عازم دیار خراسان شده است. تنها در منزل نشسته و به تصاویر زیبای حرکت این کاروان که از شهر ها و روستاهای مختلف کشور عزیزمون عبور می کنند نگاه می کنم. عموم مردم بزرگوار شهرها و روستاهایی که درمسیر حرکت این کاروان قرار گرفته اند.در کنار جاده ها و محل های عبوری این عزیزان،به گرمی و با شوق هر چه تمام تر، به استقبال اومده اند.تصاویر زیبای پذیرایی از یادگارهای شهدای گرانقدر در طی مسیر حرکت،با پخش شیرینی، دود کردن اسپند و قربانی کردن گوسفند همراه است. هرکسی که نام کاروان ولایت را شنبده است. چه از کودک و چه از بزرگ و چه از نهادهای دولتی و اداری، همه و همه برای پیشواز از این مهربانان، در مسیر حرکت تجمع نموده اند. گزارش زیبای مجری همراه کاروان از لحظه لحظه نزدیک شدن به مشهد مقدس، تو ام با اشک شوق و شعف پیرمرد و پیرزن هفتاد هشتاد ساله ای می شود که با تکان دادن دستهای زمخت و پینه بسته اشان، از همه برو بچه های کاروان، التماس دعا می کنند .منی که تنها این تصاویر زیبا را از پشت جعبه تصویری تلویزیون می بینم با دیدن سرازیر شدن سرشک اشک از دیدگان این پدر و مادر عزیز، ناخود آگاه، قطرات اشک از چشمانم سرازیر می شود. برای لحظاتی،دل را به صاحب اصلی خودش سپرده و به کاروان عشق و ولایت می پیوندم. همراه با تکان دادن دست و التماس دعای مردم شهر های بدرقه کننده و با صلوات فرستادن و به پیشواز اومدن اهالی شهرهای تازه رسیده مان،دل را همراه این کاروان پر از معنویت، رهسپار دیار طوس می نمایم. گویی درون یکی از خودروهایی که در این مسابقه شرکت نموده اند. نشسته، و در کنار آنها قدم در راهی گذاشته ام که در زمانی نه چندان دور، کاروان حضرت ثامن الحجج، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام، سوار بر محمل ها، پا در آن نهاده و از این مسیر به طرف خراسان حرکت نموده اند.هر از گاهی در مساجد و قدمگاه هایی که متبرک به قدوم مبارک آن امام همام می باشد توقف نموده و پس از زیارت و تزکیه نفس و خواندن نماز و استراحت کوتاهی به راهمان ادامه می دهیم.کاروان از شهرهای مختلف عبور می کند و با استقبال گرم و شور و شوق مردم روبرو می شود. با دیدن جماعتی که به پیشواز بجه های کاروان می آیند.خود بچه ها هم حال و هوای خاصی را پیدا می کنند. اشک شوق و اشک شعف از دیدگان همه سرازیر میشه و گرمیت و مهربونی به اوج نهایت خودش می رسد. گویی این بچه های گرانقدر را، که سرمایه های اصلیشون را در دفاع از موطن و سرزمین خویش و در راه خدا از دست داده اند همه به چشم فرزندان خود دیده و متقابلاْ این عزیزان، جمع استقبال کنندگان را به چشم برادر و خواهر و پدران و مادران خود می بینند. حلقه های محبت که بر گردن این عزیزان انداخته می شود حکایت از پیوند ناگستنی عشق و علاقه مردم این دیار به پادگاران شهدا، جانبازان و ایثارگرانی است که با گذشتن از جان و مال خودشون، دست ظلم و ستم را از این سرزمین مقدس قطع، و بذر استقامت و پایداری را در دلهای مردم ،به ثمر نشاندند. همراه با کاروان کم کم از نیشابور خارج و پس از طی مسافتی، به ورودی شهرمقدس مشهد می رسیم. اسقبال از کاروان به قوه خودش باقیست و این نه تنها در این شهر،که از نقطه آغازین حرکتمون،به کرار برای تک تک عزیزان، لحظاتی بیادماندنی را بوجود آورده است. گذر از خیابانهای شهرمقدس مشهد، کاروان را به طرف حرم مقدس سوق می دهد و منهم که دل را در نهانخانه کاروان به امانت گذاشته ام چه سهل و آسان، سوار بر کلک خیال، خودم را قاطی این بزرگواران نموده و با آنان به حرم مقدس نزدیک ونزدیکتر می شوم. یک آن واحد، گلدسته های طلایی آقا، که گنبد نورانی را همچون نگینی در میان گرفته اند از دور خودنمایی می کند.حرکت خودروها به عینه مشخص است که از اراده و قدرت راننده خارج و گویی جذبه عشق و محبت آقا، همه را به سوی خود جلب می نماید.هق هق گریه ها و سرازیر شدن اشکها، پس از طی مسیری بس طولانی و خسته کننده، با فرستادن درودها و سلامها و عرض ادب اعضای کاروان همراه شده،و خستگی و کوفتگی بدنها به آرامشی خاص و شادی آور تبدیل می شود. همه اعضای کاروان از اینکه توفیق حضور در حرمسرای شاهانه آقا را بدست آورده اند مسرور می شوند و با دیدگان تر و با چهره ای رضایتمند،اشکریزان، سجده شکر وسپاس بجای می آورند.برای لحظاتی خودم را از کاروان خیال بیرون می کشم گفتنی ها را گفته،از پشت جعبه تلویزیون، رو به حرم عرض ادب و عرض سلام می کنم. از آقا مثل پارسال،که بهم لطف کردند و به حضور پذیرفتند از ته دل و با صدق نیت، توفیق حضور دوباره را خواستار می شوم.با خود می گویم همین که توفیق حرکت با این کاروان، از طریق سیما برایم میسر شده. خودش حکمتی است که باید مثل پارسال منتظر نتایج خوب آن باشم. بنوعی خودم را زائر آقا حساب می کنم، با اشک شوق،زنگار دل شستشو داده،و غبار ازچهره می زدایم. آماده حرکت به محل کارم می شوم با حال و هوایی خاص و با یک احساس خوب همه کارهامو ردیف می کنم.دم غروبی، با دوتا از دوستان که سال گذشته هم تو سفر زیارتی مشهد، همسفر بودیم بطورتصادفی بر خورد کردم.برنامه سفر پارسالمون اونقدرها، به مزاج بچه ها خوش آمده بود که با دیدن اتفاقی همدیگر، بی مقدمه صحبت از سفر به مشهد و زیارت به میون آمد. باامید به با هم بودن دیگری، تو سفر زیارتی، ازهمدیگر جدا و راهی خانه شدم. گوشی تلفن به صدا در آمد و یکی از دوستان عزیز و بزرگوارم، که پارسال هم، عیناْ تو این مراحل سفر، واسم زنگ زده و آغاز سفر را اعلام کرده بود باز پشت گوشی گفت که: سید خودتو واسه پابوسی آقا آماده کن...شرایط مثل گذشته مهیا گشته و باز با همون نفرات و با همون دوستان پارسالی، انشاء الله عازم سفر خواهیم شد...به نظرم خوشحالی برای هر کسی، مقدار و اندازه ای دارد ولی منی که هر لحظه مشتاق شنیدن یه خبری هستم که به یه وسیله ای به پابوسی آقا برسم. این خبر دوستم، واقعاْ خوشحالی زاید الوصفی را واسم به ارمغان آورد.از هم اکنون خودم را برای این سفر قریب الوقوع آماده می کنم. یادم می مونه از همون اولین لحظه های آغازین این سفر معنوی، لحظه لحظه گذر آنرا یادادشت کنم، تا برای مسابقه امسال سفرنامه جشنواره رضوی بازهم حرفی برای گفتن داشته باشم.(۱) نکته ۱: همین امسال که توفیق حضور در حرم شاهانه آقارو داشتم برنامه کل سفرم را طی یادداشتی بعنوان سفرنامه،به جشنواره سراسری سفرنامه نویسی رضوی ارسال کردم که با لطف خدا و با عتایت آقا، جزو یکی از برگزیدگان شدم. نکته ۲:این اتفاق قشنگ همین امروز، یعنی ۱۳/۱۱/۸۷ برایم مقدر شد. نکته ۳:دعایم کنید هم ادامه این داستان واقعی را واستون بنویسم و هم دلهای شما عزیزان را به همراه خودم به این زیارت معنوی ببرم. التماس دعا.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 0:40 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
|
قلم دردست می گیرم.می نویسم.می نویسم برای او.برای زیباترین واژه انتظار .برای مهربانترین مسافر جاده ... یک به یک آدینه ها را به یاد وجودش می شمارم.چشمان پر ازانتظارم را از حس غریبی اش چون ابری بغض کرده پر مي كنم...آیا خواهد آمد ؟ در سپیده دم هر آدینه، از پنجره تنهایی خيالم، کوچه غبار گرفته زمان را نگاه می کنم.با هر طپش دلم، ظهور مهربانانه قدومش را فریاد می کشم...نفسم،از حضور سبزش، در کنج زندان وجود حبس می شود... مدتهاست کسی قدم در کوچه تنهایی دلم نگذاشته است. صبح آدینه که می شود به امید آمدن و شنیدن گامهای پر صلابتش، کوچه را غبار روبی می کنم.آیا خواهد آمد ؟ آیا خواهد آمد.تا مهربانی قدمهایش ، با ترنم شکوفه های دلتنگیم عطرآگین شود.کی خواهد آمد...کی نسیم دل انگیز آمدنش، با تبسم عطر حضورش، مشام را نوازش خواهد داد. ای گل نرگس.آنقدردر انتظار و انتظارها منتظرخواهم شد.تا بیایی و ببینی حضور یخ زده دلم را.....حضور یخ زده دلي كه ، با گرمای وجود مهربانت به بودن و تپیدن ترغيب خواهد شد. می گویند با آمدنت تمام هستی عالم، سبز سبز خواهد شد.. نسیم خنک آرامش وزیدن خواهد گرفت.. کاش آمدنت را با چشم های غم گرفته ام، برای لحظه های کوتاهی هم که شده، درک کنم. آنقدرها محتاج مهربانیت هستم که شبهای جمعه، بغض سنگینی وجودم را پر می کند.و چشمان منتظر به راهم در حسرت ظهور قشنگت، اشک باران می شود. روزگار می گذرد.و من باز هر صبح آدینه، از پشت پنجره خیالم، انتظار را منتظر می شوم.ذ کر زبان را به الهم عجل لولیک الفرج متبرک می کنم و در ذهنم این جمله را مكرراً تكرار می كنم. شاید این جمعه بیاید...شاید با زمزمه دعای فرج ،خلوتکده آدینه ام را با امید به فردایی روشن،روشن نگه مي دارم.و منتظر تر از هر منتظری ، پايان یک انتظار طولاني را طلب مي كنم. با تشکر از وبلاگ: عشق سبز http://2008year.blogfa.com / |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 21:29 توسط سید مصطفی
|
|
||
|
|
|
|
تا بحال شده که از خودتون بپرسید، دوران کودکی تون چطوری بوده ؟ اصلاْ دلتون خواسته، برای لحظاتی هم که شده، به همون دوران کودکی تون، بر گردید.؟ ایامی که دوران شیطنت و دوران بلبشوریتان بود. خود من که خیلی وقتها شده، آرزو کرده ام اگه بشه،به همون دوران،سری بزنم. اگه سوار بر قایق خیال بشید و قالیچه سلیمان دلتونو یه کمی به طرف اونزمونا، سوق بدین در سر زمینی فرود میاین که در مقایسه با عصر علم و ارتباطات امروزی، مزه ذهن و خیالتون را خیلی خیلی عوض می کنه.. دوران کودکی که سرشار از شور و نشاط کودکانه بوده و افسوس و صد افسوس که علی رغم پیشرفت علم و دانش امروزی و بجای رسیدگی بیشتر به احساسات پاک و ظریفانه کودکان، از همه جهات آن، خواسته و ناخواسته کاسته و کاسته میشه.... بازی ساده الا کلنگ ، یا چرخ چرخ چرخ فلک، بازی بدو بایست، بازی قایم موشک شدن،بازی قشنگ زووو...بازی بدو منو بگیر، آدم برفی درست کردن، تو برف و بارون، واسه همدیگه صدها نقشه کشیدن و.....سرسره بازی، ساختمان سازی و همه و همه.... از جمله صدها بازی قشنگی بود که اونزمونا خیلی با شوق و ولع بدنبالشون می رفتیم.خداخدا می کردیم همیشه برف بباره و اونقدرها هم بباره که بتونیم تو اون سفیدی قشنگش،یه آدم برفی بزرگ و خوشگل درست کنیم شال وکلاه واسش می آوردیمو و چشم ودماغ هم واسش می زاشتیم بعدش هم کلی دور و برش بالا و پایین می پریدیم و چه لذتها که نمی بردیم.. دستهای همدیگرو می گرفتیم و رو برفها سر می خوردیم. خودمون سرما می خوردیم ولی راضی نبودیم آدم برفی مون بی شال و کلاه بمونه و سرما بخوره... همیشه تو جیب امون، نخودچی کشمشی بود و مغز گردویی که هروقت سردمون می شد کافی بود دوسه دونه از اونارو تو دهنمون بندازیم..نون بله مون یا همون لقمه مامان جونمون همیشه از نون تنوری تازه بود و قرص های نان هم که به شکلهای پرندگان واسمون می پختند جای خودشون را داشتند. ولی حالا....حالا چی....اونقدر ها این علم و تکنولوژی تو صورتامون دویده و زندگیامونو در هم پیچونده که اصلاْ بچه های امروزی، خیال اون بازی های قشنگ و سالمو ندارند.سی دی های کامپیوتری، بازیهای رایانه ای، سگا،فوتبال،بازی های رزمی ، موبایل و همه همه دست بدست هم داده تا اون شور و نشاط و اون حس حرکت و جنبندگی که در بچه های اون زمونا بود بصورت وارونه بروز بده و بچه های امروزی اصلاْ راضی نشن از پای کامپیوتر بلند شن. خورد وخوراکشون، بسته های ۵۰تومنی تی تاپو و چیپس و پفکو و لواشکو و ترشمزه و چوب شور و تنقلاتی از این قبیل که جایگزین صبحانه شون تو مدارسشون شده..تازه هر وقت هم که از این شیرمدرسه ای ها که تو کلاسهاشون می دن بدشون هم میاد.... یادش بخیر چه روزا و چه دورانی بود دوران پاک، تمیز، و دوران بااحساس کودکانه مون، الحمدالله حداقل ما اونزمونا ، یه هوای پاکی واسه نفس کشیدن داشتیم و مثل بجه های امروزی پلاکارد و پارچه نوشته واسه پدران و مادران خودمون نمی نوشتیم که ماشیناشونو بیرون نیارن.....و اینقدر هوارو.... پ.ن۱:اگه دلتون خواست شما عزیزان هم می تونید احساسات پاک و کودکانه خودتون را اینجا بنویسید. پ.ن۲:سعی کنید تو زندگیتون که این همه برنامه ریزی می کنید یه کمی هم واسه احساسات مفید و مورد پسند همه، برنامه ریزی بکنید باور کنید خوشرویی، یکی از همون احساسات لطیف و عامه پسند است. پ.ن۳: بعضی وقتها اگه تونستین، به احساسات کودکانه دلتون،پاسخ مثبت بدین.سعی کنید اونارو مثل اونزمونا، تو دلتون شکوفا نگه دارید. ساعت ۹ شب که میشه به استراحت کردن و خوابیدن فکر کنید ساعت خواب بچه ها ۹ شبه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 21:33 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی وقتها :گاهی وقتها احساس می کنم یکی می خواد شر بپا کنه.. پ. ن ۱:(....) عزیز: میدونم سخت موقع امتحوناته و وب و شماره تماستو از دسترس خارج کردی، یادمه اون پستی که گذاشتی و نوشتی امان از دست بعضی ها که بی مورد به آدم.... حالا همون حرفتو را با عمق دل احساس می کنم. ایکاش یه لحظه می اومدی و میدیدی همون بلایی که به سر تو آوردن،بعضی ها همون نقشه رو کم کم واسه من پیاده می کنند!!!!! پ.ن ۲: عزیز بزرگوارم این دوسه کلمه هم واسه تو !!! آره تویی که دانسته و ندانسته، میای و هر از گاهی یه پارانتزی باز می کنی، عجله نکن!!! اگه یه کم حوصله بخرج بدی، شاید همین دبدبه و کبکبه ای که راه انداختی و الم شوربا بپا کردی به پای تو هم برسه..... نتیجه اخلاقی: با وب و با مطالب شخصی کسی کینه و کدورتی ندارم...ولی دونه دونه حرف و حدیثای بعضی ها را از زاویه ای دیگرنگاه میکنیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 1:26 توسط سید مصطفی
|
|
||