تبليغاتX
شیدای سبز...
ساقیم دست من از میکده ی عشق تهی.... از سر لطف خدا هر چه رسد دلشادم

خيلي از ميوه فروش ها،ميوه هاي خود را درهم مي فروشند و هرگز به شما اجازه اين را نمي دهند كه پاكت را برداري و هرچه ميوه درشت و آبدار است سوا كرده و براي خود برداري.

در اين عالم نيز همه چيز را درهم در اختيار بندگان قرار مي دهند.اينطور نيست كه رنداني از راه رسيده و آنچه خوشي و لذت و عيش و كاميابي است براي خود جدا كرده و ناكامي ها و رنج ها و زجرها را براي ديگران بگذارند، هرگز !!! بلكه نوش و نيش، رحمت و زحمت ، و بقول قرآن كريم عسر و يسر باهم اند. يعني بدون زحمت به رحمت نمي توان رسيد و يا بدون تحمل نيش ها،نوش ها را دريافت كرد.

درست مثل دريا كه گهرهاي آن با سنگهايش همراه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388ساعت 18:18  توسط سید مصطفی  | 

دندانه های اره را ببین که در کنار هم و دوشادوش هم اند. و هرگز از هم فاصله ای ندارند. و به خاطر همین هم هست که قدرت برش داشته و هم خود پیش می روند و هم کار را پیش می برند.حال اگر این دندانه ها از یکدیگر فاصله داشتند، آیا هیچ اتفاقی می افتاد ؟

هرگز ! درست مثل خود ما آدمها که تا باهم بوده  و یار و مونس و غمخوار یکدیگریم تاثیر و توان بالا داشته و همین که از یکدیگر فاصله می گیریم،طاقت و انرژی خود را از کف می دهیم.

از همین روست که دین پیوسته از ما می خواهد که از لغزش های یکدیگر در گذریم و عفو و اغماض نموده و در کنار هم قرار گیریم.

دل تبصره: به پنج انگشت دستت نگاه کن،برای برداشتن چیزی،هر کدومش باید مکمل انگشت دیگری باشد تا با توازن و همکاری همدیگر اون شی برداشته و یا جابجا بشه ، اینکه خداوند متعال تنها تو وجود ما،اینهمه اعضای کوچیک و بزرگ را خلق کرده تا با هماهنگی و همکاری هم، ما را به طرف صلح و آسایش سوق دهد، بر ما خرده و عیب نیست که در برابر مشکلات جزیی و بزرگ، یار و غمخوارهم نبوده، و یاریگر هم نباشیم ؟

نکته : فقط برای خوندن و استفاده کردن به روی صفحه آمد، دادن نظر، ضرورتی ندارد.!!!

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 20:5  توسط سید مصطفی  | 

اين پشتي هايي كه پشت سر مي گذاري هيچ مي داني درون آن چيست؟ پر از مقوا، روزنامه هاي باطله،يا شانه هاي تخم مرغ.باور نمي كني باز كن و ببين. البته آنچه به اين پشتي ها هم بها و ارزش داده و شكل بخشيده است.همين چيزهاي زائد و ضايع و بي ارزش است.

خشم و غضب هم از اين قماش است.يعني درست مثل روزنامه هاي باطله است كه اگر آن را بيرون بريزيم بي ارزش مي شويم و اصلاً از شكل مي افتيم. اگر قبول نداشته باشي يك روز كه عصباني شدي برابر آئينه بايست و خود را تماشا كن.اما اگر اين خشم و غضب را فرو خورده و فرو ببريم ارزش و شكل يافته و قابل اتكا و اعتماد ديگران مي شويم و اساساً در چنين صورتي است كه مدال مردي و مردانگي به سينه ما خواهد نشست.

نكته:اصلاً به شان و مقام و منزلت وبم نمی خوره كه واسش عكسي از خشم و عصبانيت بكار ببرم روح لطيف كودكانه را استفاده كردم كه حداقل، لذتي هم برده باشين.

دل تبصره: نه كه تو رگ و خونم چيزي بنام عصبانيت و خشم مفهومي نداره، بنابراين هيچوقت جلوي آينه نمي ايستم كه ببينم تازه اونزمونا، احیاناْ شكل و شمايلم چه جوري میشه !!! بنابراين، هروقت خشم و عصبانيت تو وجودمان نباشه جلوي آینه ايستادن و نگاه كردن به خود، لذت دارد.  

گل رزي ندارم ولي، دو تا گل شمعداني توي باغچه تقديم شما... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 18:9  توسط سید مصطفی  | 

تا فشار خونت مي افتد زود قند آب مي خوري، زود هم اثر مي كند،اساساً خاصيت قند و شيريني همين است يعني زود خودش را نشان مي دهد،البته آب قند تنها فشار خون را  تنظيم مي كند اما، فشار مشكلات را نه،فشار مشكلات هم آب قند خود دارد و آن چيزي جز قرآن نيست.

قرآن كريم در حقيقت قندستان و معدن قند و نبات است،پس هر گاه فشاري از سوي ديگران بر تو هجوم آورد سريع به گوشه اي رفته و آيه اي از آيات آن را بنوش.

مثلاً اگر كسي تو را تهديد كرد كه حيثيت و آبروي چندين و چندساله ات را به باد خواهد داد.اين آيه را بخوان كه مي گويد، هيچ  برگي جز به اذن و اراده حق فرو نمي افتد. و آنگاه با خود بگو وقتي يك برگ خشك پائيزي بي اذن و اراده حق فرو نمي افتد،چگونه ممكن است آبروي من به همين راحتي و بدون درخواست خداوند پايمال شود!

هرگز، مگر اينكه او هم بخواهد و البته آنچه او بخواهد به خير و صلاح من است پس چه باك..    « یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح اي آشكاركننده زيبائيها و اي پوشاننده زشتيها، درياب. »

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 22:16  توسط سید مصطفی  | 

آیا اسلام آورده ایم ؟
دیرزمانی است که ما نیز همانند مسیحیان، که خدا را در کلیساها جا گذاشته اند.خدای مان را در سجاده های نماز و روزه ها و احیاناً گاه گاهی در زیارت هایی که می رویم، جا گذاشته ایم. خدای ما هنگامی برزبان و دل ها جاریست که در مشکلات غرقیم و در آن لحظات، یگانه دستاویز ما خداست.
خدا خداهای ما فقط در توسل، کمیل و ندبه پیداست؛ خدای ما تنها در به رخ کشیدن عقاید مذهبی مان به همدیگر مشهود است؛ ایده ی خداپرستی ما فقط در چادرهای سیاه زنانه و ریش های مردانه معلوم است؛ شده ایم از جنس همان مردمانی که خدا اینگونه وصف شان می کند: « وَ اِذا اَنعَمنا عَلَی الاِنسانِ اَعرَضَ وَ نَئا بجانِبه وَ اِذا مَسٌه الشٌرٌ کانَ یَئوسا » و چون به انسان نعمت ارزانی داریم روی می گرداند و دوری می گزیند و چون به وی بدی رسد نومید می گردد ( اسرا 83 )
هنگامی که به انسان زیانی می رسد ما را می خواند؛ سپس هنگامی که از جانب خود به او نعمتی دهیم می گوید: این نعمت را به سبب کاردانی خودم به من داده اند. ولی این وسیله آزمایش است. اما بیشترشان نمی دانند. (زمر 49 )
.
این آیات، اشاره به کافرانِ منکر خدا ندارد، بلکه دقیقاً اهل ایمان را خطاب قرار می دهد.
با خود چه می کنیم؟با این همه عادات و دلبستگی به ظواهر، دنبال چه هستیم؟ خدا....؟!
مگر خدا هم تجارت و سود و منفعت اقتصادی است که می خواهیم معامله اش کنیم ؟
مگر خدا فرزند ماست که امر و نهی اش کنیم و خواستار اجابت سریع خواسته مان باشیم؟
مگر خدا بازیچه ی امیال نفسانی ماست که هرکاری دل مان خواست انجام دهیم و سپس بگوییم خدا
توبه کنندگان را دوست دارد؟
.
بَلِ الانسان عَلی نَفسه بَصیرَة...
شان خدای ما کجاست و شان خود ما کجا؟
می گویند الاسلام هو التسلیم. آیا تسلیم شده ایم؟ آیا اسلام آورده ایم؟...
دل تبصره: خدایا ، مرا در این دنیای وانفسا، آنگونه که خودت دوست داری بپذیر.با تمام وجود.. ....خودم به عمد خدا هارو قرمز کردم که شایدحداقل اینجا یه ذره ای.جلوی چشام باشه،منکه گمش کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 23:5  توسط سید مصطفی  | 

سکوت ....

در پیچ و خم زندگی، کوله بار غم بر شانه ات آوار می شود.
و غربت زمین ،نعش جسم خاکیت را سنگفرش خود می کند.
سکوت می کنی ! دل زخمی ات،زیر پای عدواتها له می شود.

لحظه هایت.حقیقت " پشت ابر پنهان ماندن " را به عاریت می گیرد.
باران اشکهایت،تقاص دل زخم خورده کودکیست که به مهربانی نگاهت نازید و تو بهش تازیدی. تعابیر به گونه ای دیگر تفسیر می شود و دلمهربانی " در آتش سهل انگاری محو می گردد.
 

سکوت آخر زندگیست، دهان را با سنجاق قفلی باید دوخت.

دل تبصره: هنوز به بازگشت مهربانی امیدی هست در و پنجره را بگشائید. صدای یار می آید. سوار بر مرکب عشق، و چه دلنشین می آید. خدایا: اگر خورشیدت اینقدر مهربان است.خودت  چقدر مهربانی ؟.« یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح »

این جمعه هم گذشت.يك روز جمعه،كسي آرام مي آيد.نگاهش خيس عرفان است.قدمهايش پر از معنا
دلش از جنس باران است.كسي فانوس بر دستش،مثال نور مي آيد.
اميد قلب ما روزي مثال نور مي آيد.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 20:16  توسط سید مصطفی  | 

بارون که می باره، دل منم می گیره.

بارون چشمان تو، چقدر دلگیره ! ! !

یاد احساسات باران خورده خود افتادم که چه آسان، در عطشناکی زمان گم شدند.

دوباره گونه هایم خیس می شود و درامتداد مهربانی باران محو می شوم.

 لطافت باران چقدر به مهربانی چشمانت شباهت دارد.

اینروزها دلم گرفته، نگاهم طوفانیست. غم و اندوه از سر رویم می بارد. زنگار تباهی بر وجودم

سایه افکنده شیرینی ام به تلخی گرائیده. شاید باران نگاهت همه را یک جا شستشو دهد.

فکر نکن،اینارو از خودم گفتم. نه ! حرف دلای خودت بود. نه که خاک خورده بودند. گردگیریش کردم.

دل تبصره: به پاس حرمت باران، مهربان باش.

 خدايا: دل منو هميشه تو دستهاي مهربون خودت نگهدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 18:38  توسط سید مصطفی  |